دل بستن به موجوداتی که از عشق چیزی نمیفهمند

همه برایم دست تکان دادن اما کم بود دستانی که تکانم دادن

دل بستن به موجوداتی که از عشق چیزی نمیفهمند

همه برایم دست تکان دادن اما کم بود دستانی که تکانم دادن

صادق هدایت

صادق هدایت در سال 1281 شمسی در تهران، در خانواده اعتضاد الملک هدایت، به دنیا آمد. دوره دبیرستان را در 1303 به پایان برد و یک سال بعد به قصد ادامه تحصیل به بلژیک رفت اما ذوق ادبی او را از ادامه تحصیل در رشته مهندسی بازداشت.

سال بعد به فرانسه رفت و تا 1308 در آنجا ماند. در همین سالهای جوانی به قصد خودکشی خود را به رود "سن" انداخت اما ماهیگیری نجاتش داد و هدایت بعداً شرح این واقعه را در داستان "زنده به گور" نوشت و آن را "یادداشت های یک دیوانه" نام نهاد.

سال بعد از این رویداد به تهران بازگشت و به تالیف و تصنیف آثارش، که در فرانسه آغاز کرده بود، ادامه داد.

در ضمن نویسندگی، اگر چه علاقه ای به شغل دولتی نداشت، به استخدام دولت در آمد. نخست در بانک ملی و بعد در اداره اقتصاد و مدتی بعد در اداره موسیقی کشور مشغول به کار شد. او در این سالها سفری هم به هند کرد و زبان "فارسی میانه" را آموخت. در 1318 به عضویت هیات تحریریه مجله موسیقی درآمد و سرانجام در سال 1320 با سمت مترجمی در هنرکده هنرهای زیبا مشغول شد و تا سال 1329 که به فرانسه رفت و دیگر باز نگشت، در این شغل باقی ماند.

در فرودین 1330 در پاریس، شیر گاز اتاقش را باز کرد و به حیات خود خاتمه داد: فرجامی تلخ که زمینه ساز بحثهای مخالف و موافق درباره او بود و هست .

جملاتی از پائولو کوئلیو:

: جملاتی از پائولو کوئلیو:

دوست داشتن برتر از عشق

دوست داشتن برتر از عشق...

انسانها از دیدگاه شریعتی

 دکتر شریعتی انسان ها را به چهار گروه زیر دسته بندی کرده است:

دکتر علی شریعتی --- منبع: عاشقونه دات کام

دسته اول ؛ آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم نیستند:

عمده آدم‌ها حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آن‌هاست که قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.

 

دسته دوم ؛ آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هم نیستند:

مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویت شان را به ازای چیزی فانی واگذاشته‌اند. بی‌شخصیت‌اند و بی‌اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند. مرده و زنده‌شان یکی است.

 

دسته سوم ؛ آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم هستند:

آدم‌های معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می‌گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.

 

دسته چهارم ؛ آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هستند:

شگفت‌انگیزترین آدم‌ها در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه‌اند که ما نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم، اما وقتی که از پیش ما می‌روند نرم نرم آهسته آهسته درک می‌کنیم. باز می‌شناسیم. می‌فهمیم که آنان چه بودند. چه می‌گفتند و چه می‌خواستند. ما همیشه عاشق این آدم‌ها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می‌آید که چه حرف‌ها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد این‌ها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.

خدا از دیگاه اوشو

 

 

شهامت داشتن و شادمان بودن دو کیفیتی هستند که زمینه را برای نزول خداوند در تو فراهم می کنند. تو باید شهامت پیشه کنی، زیرا خدا ناشناخته است.آن گاه که تو خدای واقعی را بشناسی، او را از هر چه که درباره اش شنیده ای متفاوت خواهی یافت.حیران خواهی شد. هر چه که درباره خدا شنیده بودی خیالاتی بیش نبوده اند.هیچ شیوه ای برای توصیف خدا وجود ندارد. خدا تعریف ناکردنی و توصیف ناپذیر است. خدا بسیار ناشناخته است. حتی کسانی که او را تجربه کرده اند نمی توانند تجربه شان را برای دیگران بازگو کنند. با معرفت او کر و لال می شوند.
عارف کسی است که با معرفت خدا کر و لال می شود.کسی است که وقتی با حقیقت خدا رو در رو می شود تنها می گوید خدا رازآلود است، خدا یک راز است که در واقع چیزی در مورد او نمی گوید..............

عشق از دیدگاه اوشو

عشق از دیدگاه اوشو:

   عشق ازدیدگاه اوشو  هر گاه از غرور آکنده باشی عشق ناپدید می شود

       هر گاه عشق بورزی آنگاه بالغ شده ای     

       کودک از جنس عشق ساخته شده است     

        به هر چه عشق بورزی همان می شوی        

      عشق هیچ مرگ نمی شناسد  

        زبان قادر به وصف عشق نیست    

چون انسان عشق می ورزد پس خدا هست

شناخت عشق شناخت خدا است   

         عشق در نیستی خانه دارد             

           همه انسانها عاشق به دنیا می آیند                 

   عشق تنها امیدی است که وجود دارد        

             به جز عشق همه چیز نابینا است              

         عشق بزرگترین هدیه خداوند است              

       فقط عشق می تواند انسان را الهی کند          

 

عشق مطلق است و هراس و تردید نمی شناسد

    انسان بدون عشق تاریکی مطلق است

         عشق نخستین گام به سوی کبریاست

          عشق گلی بسیار ظریف و شکننده است

         انسان آنگاه به کمال می رسد که عاشقانه زندگی کند

         عشق یک آینه است

           زندگی رازی است برای عشق ورزیدن

 عشق رقص زندگی است

 

خدا وعشق هم معنا هستند

هیچ دلیلی برای وجود خداوند به جز عشق نیست

عشق رام نشدنی است

  عشق شرط نمی شناسد

 زندگی با عشق همان زندگی با خدا است

 عشق با بخشیدن رشد میکند

چون انسان عشق می ورزد پس خدا هست.....

شعر

سلام مسیبرای خواب معصومانه ی عشق
کمک کن بستری از گل بسازیم
برای کوچ شبهنگام وحشت
کمک کن با تن هم پل بسازیم
کمک کن سایبونی از ترانه برای خواب ابریشم بسازیم
کمک کن با کلام عاشقانه برای زخم شب مرهم بسازیم
بذار قسمت کنیم تنهاییمونو
میون سفره ی شب تو با من
بذار بین من و تو دستای ما
پلی باشه واسه از خود گذشتن

تو رو می شناسم ای سر در گریبون
غریبگی نکن با هق هق من
تن شکسته تو بسپار به دست نوازشهای دست عاشق من
به دنبال کدوم حرف و کلامی
سکوتت گفتن تمام حرفاست
تو رو از تپش قلبت شناختم
تو قلبت ، قلب عاشقهای دنیاست
کسی به فکر مریم های پرپر
کسی به فکر کوچ کفترا نیست
به فکر عاشقای در به در باش
که غیر از ما کسی به فکر ما نیست
تو با تنپوشی از گلبرگ و بوسه
منو به جشن نور و آینه بردی
چرا از سایه های شب بترسم
تو خورشید و به دست من سپردی

کمک کن جاده های مه گرفته
من مسافرو از تو نگیرن
کمک کن تا کبوترهای خسته
رو یخبستگی شاخه نمیرن
کمک کن از مسافرهای عاشق
سراغ مهربونی رو بگیریم
کمک کن تا برای هم بمونیم
کمک کن تا برای هم بمیریم
حا خوبی؟

            ممنون از اینکه این شعر خوشکل رو فرستادی  شیدا

نامه ای به سفر کرده

مقصد ِ ما که معلوم نیست عزیز ِ من...
بگذار گم شویم...
روی خطوط ِ سپید ِ جاده...
.
.
سر به هوایی‏ام عود می‏کند،
وقتی که «خودم» هستم.
.
.
ز ه ر ا

                انقد دوست دارم روزی گم شوم در راهی که برگشتن در کار نباشد

                یه جنگل بکر یه دریاچه چند تا پرنده یه کلبه یه فانوس خوشکل

                تنها باشم یه نفر هم اون دور تر از من تو یه کلبه با یه فانوس زندگی

                کنه شبا نور فانوس هم واسمون امید باشه صبح که میشه به امید

                نور فانوس هم تا شب منتظر بمونیم شب که میشه با نور فانوس به هم

                خودمون نشون بدیم اما اگر یه شب دیگه نور فانوسش نیاد چی؟ نکنه اونم تنهام بذاره؟

                    اره اونم یه روزی تنهام میذاره این دنیا واسه مکمل شدن نیست واسه جدایی

                 دل هم شکوندنه خدا اینو نمیخواد اما بنده های خدا لذت میبرن دل هم بشکنن

                نه اگر میخوای بری برو اما فانوست رو روشن بذار تا همیشه دلم به بودنت خوش باشه

                رفتنتو نمیتونم کاری کنم اما محبت کن بعد از رفتنت فانوست رو روشن بذار پشت

                  همون دریچه همیشگی فکر کنم هستی با خیالت زندگی کردن هم شیرینه

                 سفر کرده خوش به حال اون سفری که تورو مهمان کرد اگر بدونه کی مسافرشه

                  دیگه رهات نمیکنه لابد دونسته که رفتی دیگه نیمدی میگفتی هرجا بریم باهم میریم

                میگفتی منو تنها نمیذاری میگفتی دوست مال دل هست دل هم اگر گره بخوره باز

                نمیشه اما تو تنها رفتی تو منو گذاشتی با غم های خودم و درد دوری از خودت

                 باوفا این رسمش نبودا من که به تو بد نکردم پس چرا وقتی رفتی اینجوری ساکت

                 رفتی چرا گفتی میری زود میای؟با اینکه خودم دیدم تو رفتی نیمدی خودم دیدم

                 گذاشتن تورو زیر خربارها گل اما دلم هنوز باور نکرده اره بد گره زدی  رفتی کاش منم

                 پیشت بودم یادت میاد وقتی دلمون میگرفت باهم دلامون میگرفت میگفتی عجیبه

                اما بیخیال دنیا باهم میخندیدم به غم هامون میخندیدم هیچ مشکلی نمیتونست

                  مارو ناراحت کنه اما الان بیخودی هم دلم میگیره چه برسه مشکل بیاد بیا بهم بگو

                    چیکار کنم بابا این رسمش نیست منم دل دارم بیااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

                    خیلی سخته سخته هیچکس درک نمیکنه بعد رفتنت همه دارن میشن نمک

                  میان رو زخم من یادت میاد میگفتی من خوبم تنها نمیمونم همه میخواستن

                      باهم باشن؟اما نه همه منو واسطه میکردن واسه نزدیکی به تو تا پر زدی همه غریب شدن

                   همه حرمت که نگه نداشتن حرمت هم شکوندن خوب عادت کردم فقط خودمو

                  زندانی کردم محدود شدم سعی میکنم وقتی چیزی میگن بخندم تا مبادا ناراحت 

                    نشن یادت میاد بهت میگفتم فرار از مشکل خودش بزرگترین مشکل هست باید

                 مثل مرد جنگید؟اون روزا پشتم گرم نفسم از جای گرمتر در میومده حالا فرار شده راه

                اول و اخر تنهام هیچکس غیر از خدا نیست بازم شکر که خدا حرفامو گوش میکنه

                  اون روز یادمه نشستم با اسمون درد دل کردم باور کن هوا افتابی بود تابستونه

                 نم نم بارون زد هوا ابری شد اسمونم دلش گرفت گفت بابا خوبه بیشتر از این خورد

 نشدی

              مهم نیست تو میای منو میبری مگه نه؟اره بگو اره منم میخوام بیام پیش شما

             میگن اونجا ادم ها دل شکستنو بلد نیستن میخوام بخندم من خیلی وقته بجز به

              به حرف های مردم به چیزی نخندیدم من تنهاممممممممممممممممممممم

               بعد از خیلی وقت باهات صحبت کردم دیگه باهات صحبت نمیکنم یادمه همیشه میخندیدی

                میترسم ناراحتت کنم اخه خنده هات شیرین بودن همه میخندیدن از خنده هات

                ببین روزگار همچین  دور  کرد من از همه جی که حتی سر خاکت هم نمیتونم بیام

                 حداقل دلم واست تنگ میشد میومدم سر خاک به قبر خالی بغلی نگاه میکردم

               دلم اروم میگرفت که میام پیشت اما الان دورم ازت میومدی تو خوابم اما این روزا که غرقم

              تو تنهایی همه دلم رو مشکنن که صداش رو تو هم تو یه دنیای دیگه میشنوی نمایی

              به هم بگی که هنوز به یادمی باور نمیکنم تو منو فراموش کنی تو نمیکنی چون

                 همه میگفتن من بی وفام نه تو خوب من هنوز یادمه با خیالت زندگی میکنم

                با اهنگ های که باهم گوش میکردیم به جاهایی که باهم میرفتیم پس چطور تو

               میتونی فراموشم کرده باشی؟امکان نداره دروغ نه تو منو دوست داری درسته؟

                 خوب خیلی حرف زدم حتما الان باید بری خدا باهات کار داره اگر خدا هم نگه با این

                      صحبت  نکن ادم نرمالی نیست یادت میاد اونوقت همه به بچه هاشون میگفتن

                  با من صحبت نکنن؟ میخندیدی میگفتی نمیدونن چه ماهی هستی تو

                 فدای اون حرفات که همیشه بودنت از همه چی بی نیازم کرده بود

                     الان پسر خوبی شدم ساکت میرم ساکت میام فقط میشینم با گوشی اهنگ

                  گوش میکنم همه به بچه هاشون میگن ببین این تونست ادم شه شما نمیتونین؟

                 از من میخوان باهاشون صحبت کنم اما حسش نیست نه واسه اون روزا نه حوصله

    ندارم

             انگار فقط بلد بودم واسه تو وراجی کنم مثل الان دستم درد گرفت وای به حال گوش و

             چشم تو البته کسی نمیخونه چون طولانی هست مردم دیگه حوصله ندران مثل گذشته

              ها نیستن همه عصبی هستن خوب برو اما من دنبال نور فانوس تو جاده ها میگردم تا

              راهم گم کنم و نگاه کنم تو یه جنگل باشم ..........

                                                                                     مسیحا۷۷

                                        Roxx_maxx77

شب من

روزهایم طعم تلخ قهوه می دهد ...

شیرینی " حضور " می خواهم ...

.

زهرا من "او". 

پی نوشت: گوجه سبز های تنهایی این روزها ترش تر از همیشه اند ... نمک هم کار ساز نیست! 

حقوق معنوی ترکیب گوجه سبزهای تنهایی متعلق به منصور ضابطیان می باشد!



هنوز نگفته ام و گوش های تو نمی شنوند.

بدا به حال زمانی که بگویم و تو باز هم نشنوی.

من همین یک مشت خاکسترم.

آن را هم به آتش خواهی کشید . . .

.

زندگی اگر جای نقطه های من و تو بود هیچ وقت "ما" وجود نداشت.

"ما" نقطه ندارد.

می بینی؟! زندگی ساده تر از نقطه های من و توست.

.

بیا . . . آمدنت دارد دیر می شود - زمان هم از نبود تو خمیازه می کشد.

بیا - می ترسم به "ما" نرسیم . . .

.

بیا

.

.

پی نوشت : وقتی می نویسم نفس راحتی می کشم و یک نفس راحت می ارزد به هزار قطره اشک.اشک را می خواهم چه کار؟! تو هنوز عاشق نشده ای . . . وقتی عاشق شدی اشک هایم را برای شستن غم هایت نگه می دارم

برگشته ام به دوران جاهلیت . . .

آغاز گاهی می شود نقطه ی پایان ...

آغاز گاهی می شود نقطه ی پایان ...

.

گاهی باید به دروغ آدم ها خندید.

.



توی تاکسی نشسته ام ...

پسری کنارم نشسته است و آنطرفش مردی به گمانم!

به کتاب توی کیفم فکر می کنم که بی قراره خوندنشم ... سمت چپ کنار پنجره نشستم و چشم هام حواسم رو به بیرون پرت می کنند ... اما فکرم جای دیگریست ... دلم هم همینطور ... و هنوز چشم هایم درگیر پشت شیشه است ... چقدر نا آرومم ...

{صدای زنگ گوشی}

مرد صحبت می کند:

- سلام خانم- خانما کم پیدایی! چه خبرا؟! نمی یای پیشم!؟ {صداش رو آروم می کنه} دلم تنگ شده به خدا {مکث} نه بابا ... نشد به خدا - تو که منو می شناسی عزیز ! این چه حرفیه آخه؟!....

پسر کنار دستم انگار معذب است ... کمی جا به جا می شود و نگاه کوتاهی به مرد می اندازد .

مرد تازه انگار به خودش آمده باشد :

- ببین خانم خانما الان تو تاکسی ام ... بت زنگ می زنم - آره همون جای همیشگی. قربونت. فعلا .

{سکوت}

انگار فکر هام دارن غرقم می کنند ... کاش کمی تنهام بذارن!

{همان صدای قبلی}

و باز هم مرد:

- سلام. هان؟!{مکث} نه - نه ... من که گفته بودم نه! تو هم خوشت می یادا ! نه امروز نمی شه - حسابی کار دارم ... {مکث} دیر وقت. باشه یه روزه دیگه. کاری نداری؟! ... هان؟! {مکث} باشه تو راه می خرم .خدافظ. آقا من همین جا پیاده می شم.

نمی دونم چی توی وجودم  می سوزه ! حال خوشی نیست هر چه هست ...

پسر کنار دستم نگاه معنا داری بم می کنه که مثلا " متاسفم" و سری تکان می ده !

من انگار توی تاکسی نیستم. حالت تهوع دارم ...

نقطه سر خط

http://negah-e-gomnam.blogfa.com/8704.aspx


باران‏خورده ثانیه‏هایم به نگاهت..

«دلباختگی»* روی تختم جا خوش کرده بود و تنم لمیده بود به گوشه‏ی سمت ِ راست ِ تختم (همان‏جا که گاهی می‏شود مرکز ِ جهان) و داشتم به پدیده‏ای فکر می‏کردم که هیچ ربطی به هیچ‏چیز نداشت، نه به ماه ِ رمضان ِ خدا، نه به «دلباختگی» نه به من، نه به "او" و نه حتی به تکان ِ پرده که باد مدام سربه‏سرش می‏گذاشت...

دانشمندان می‏گویند همه ساله نیم میلیون زلزله در سراسر ِ دنیا رخ می‏دهد که بیشترشان این قدر خفیف‏اند که جز «سیسموگراف» هیچ چیز و هیچ کس قادر به تشخیص‏شان نیست. و از هر 500زلزله، فقط یکی‏شان به ویرانی و خسارت می‏انجامد...

سالی هزار بار این دل ِ وامانده ممکن است بلرزد، حالا می‏خواهد بابت ِ لغزش ِ اشکی از چشم ِ کودکی باشد، می‏خواهد از نگاه ِ گذرای عابری... فقط همیشه میان این همه تکان، یک‏بار، یک لرزه، آوار می‏کند تمام ِ هستی ِ آدم را...

زلزله‏شناس‏ها می‏گویند این لرزش‏های خفیف در پی ِ انفجار ِ آتش‏فشان‏ها، حرکت ِ پوسته‏ی زمین و دلایلی از این دست شکل می‏گیرند و فقط هرگاه یک قسمت ِ بزرگ از پوسته‏ی زمین به طور ِ ناگهانی در زیر ِ لایه‏ی دیگری بلغزد، «شدیدترین» نوع ِ زلزله رخ می‏دهد و حتی اگر در عمق ِ زمین رخ داده باشد، باز "هم" می‏تواند سطح ِ زمین را بلرزاند...

حالا بیا تصور کن... دل ِ من، بی‏هوا گره بخورد به نگاه‏های «بی‏شرم» ِ تو، یا نه، صورتت به تمامی قاب شود در چشم‏های من، یا نه، اصلا دست‏هایت بخزند پی ِ انگشت‏های من... آن وقت د ل م میهمان می‏شود به «شدیدترین» لرزشش... آن وقت؛ دیگر چه می‏ماند از "من"؟!

وقتی قسمت ِ بزرگی از روح ِ تو، لطیف و رمزآلود، هجوم می‏برد به لایه‏های هستی‏ام، وقتی بهت می‏شود سهم ِ اول و آخرم و «درد» هرگز شیرین‏تر از این نمی‏شود، وقتی دیگر «وقتی» نیست و ... همه‏ی وجودم به ارتعاش می‏افتد... وقتی ویران می‏شوم و احساس می‏کنم هیچ گاه به این اندازه «آباد» نبوده‏ام... وقتی... وقتی... وقتی... تو بزرگترین زلزله‏ی "من" می‏شوی... نمی‏شود ع ا ش ق‏ت نباشم!