دسته اول ؛ آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم نیستند:
عمده آدمها حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم میشوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.
دسته دوم ؛ آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هم نیستند:
مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویت شان را به ازای چیزی فانی واگذاشتهاند. بیشخصیتاند و بیاعتبار. هرگز به چشم نمیآیند. مرده و زندهشان یکی است.
دسته سوم ؛ آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم هستند:
آدمهای معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را میگذارند. کسانی که همواره به خاطر ما میمانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.
دسته چهارم ؛ آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هستند:
شگفتانگیزترین آدمها در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوهاند که ما نمیتوانیم حضورشان را دریابیم، اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک میکنیم. باز میشناسیم. میفهمیم که آنان چه بودند. چه میگفتند و چه میخواستند. ما همیشه عاشق این آدمها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار میگیریم قفل بر زبانمان میزنند. اختیار از ما سلب میشود. سکوت میکنیم و غرقه در حضور آنان مست میشویم و درست در زمانی که میروند یادمان میآید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.

هست اما من دارم سعی میکنم بتونم امروز رو ازنو باسازی کنم با دیدگاهی از گذشته امروز که میتونم اشتباهای دیروز خودمو رو ببینم و به پیروزی امروزم تبدیل کنم سعی میکنم امروز خوب زندگی کنم از دید خودم زندگی کنم دلم رو زنده کنم به دلم بها بدم خوب زندگی کنم به جای اینکه با تغییر دید مردم تغییر کنم سعی میکنم با حرف دلم تغییر کنم خیلی وقت سایه خودم در شب ندیده بودم امروز میبینمش باهاش حرف میزنم دیگه نمیخوام از دید دیگران مهم باشم دوست دارم از دیدگاه خودم مهم باشم حتی اگر کسی بهم سلام نکرد ناراحت نباشم ترجیح میدم خودم به خودم احترام بذارم تا اینکه دیگران احترام بذارن و خودم به خودم توهین کنم یکی از دوستان وقتی بهش گفتم دوست دارم تغییر کنم ولی سخته شاید از پسش بر نیام حرف خیلی خوشکلی بهم زد و امید منو زنده کرد بهم گفت شاید تغییر کردن سخت باشه اما مطمئن باش تغییر نکردن سخت تره یه حرف مسیر زندگی منو عوض کرد من سختی هر دو رو چشیدم اما سختی تغییر در خود انسان با لذتی توام میشه که سختی مسیر رو از بین میبره امروز دارم سعی میکنم خودم رو بشناسم امروز من میفهمم از چه رنگی خوشم میاد از چه غذایی بی انکه بترسم که شاید دیگری خوشش نیاد امروز نقاب نمیزنم و دوست دارم خودم باشم و فیلمی رو کارگردانی نکنم و نویسنده ان رویا و خیال باشه امروز با واقعیت زندگی میکنم اونی که هستم نشون میدم تا اشتباهای خودم رو بیشتر ببینم زندگی من سرشار از دست رفته ها هست یه ورشکسته کامل روحی و روانی اما سعی میکنم خودمو ببخشم و به خودم فرصت جبران بدم زندگی میکنم با خدایی که تا دیروز واسم بیگانه بود و حس میکردم زندگی بی خدا جالب تر هست اما امروز میبینم خدا هست و بده و خواهد بود بلکه اون من بودم که مرده بودم و خدا رو مرده به حساب میاوردم امروز از حق انتخابی که خدا بهم داده سعی میکنم استفاده کنم هروقت حسی در وجود من چیزی بگه و حس رو به من ببخشه میدونم که خدا داره بامن صحبت میکنه اگر حس کنم میتونم کاری رو شروع کنم و به شغلی یا هدفی برسم باور دارم خدا این توانایی رو به من داده و میدونه که من میتونم این منم که خودم رو باور دارم یا نه حتی اگر هدف من تسخیر کل جهان باشه امروز به خیلی از حس هایی که بوجود امدن احترام گذاشتم و دیدم که میتونم البته نه دور از حقیقت بلکه همه در راه حقیقت شبهایی اخری که در شیراز هستیم و باید چند سالی رو در اصفهان بگذرونم نمیدونم چه اتفاق هایی در انتظار من هست اما مطمئن هستم که میتونم اتفاق خوبی رو رقم بزنم میتونم با خدا باشم و گام های بلندی تو زندگیم بردارم دیگه سعی میکنم اگر چیزی از دست دادم بهتر از اون بدست بیارم از احساسات جدا شم و به واقعیت فکر کنم دلم گرفته و حس خوبی دارم اینم از اعجایب درون منه امروز من دیوانه هستم و عاقلانه رفتار میکنم تا دیروز که عاقل بودم دیوانه وار رفتار میکردم
به هدفش برسه 






