گفت:نه!شکست یعنی من باید از راهی دیگر به سوی هدفم حرکت کنم.
گفتند:شکست یعنی تو یک آدم احمق بوده ای.
گفت:نه!شکست یعنی من به اندازه کافی جرات و جسارت داشته ام.
گفتند:شکست یعنی تو زندگی ات را تلف کرده ای.
گفت:نه!شکست یعنی من بهانه ای برای شروع کردن دارم.
گفتند:شکست یعنی تو دیگر باید تسلیم شوی.
گفت:نه!شکست یعنی من باید بیشتر تلاش کنم
سالها پیش , در کشور آلمان , زن و شوهری زندگی می کردند.آنها هیچ گاه صاحب فرزندی نمی شدند.یک روز که برای تفریح به اتفاق هم از شهر خارج شده و به جنگل رفته بودند , ببر کوچکی در جنگل , نظر آنها را به خود جلب کرد.مرد معتقد بود : نباید به آن بچه ببر نزدیک شد.به نظر او ببرمادر جایی در همان حوالی فرزندش را زیر نظر داشت.پس اگر احساس خطر می کرد به هر دوی آنها حمله می کرد و صدمه می زد.اما زن انگار هیچ یک از جملات همسرش را نمی شنید , خیلی سریع به سمت ببر رفت و بچه ببر را زیر پالتوی خود به آغوش کشید , دست همسرش را گرفت و گفت :عجله کن!ما باید همین الآن سوار اتوموبیلمان شویم و از اینجا برویم.آنها به آپارتمان خود باز گشتند و به این ترتیب ببر کوچک , عضوی از ا عضای این خانواده ی کوچک شد و آن دو با یک دنیا عشق و علاقه به ببر رسیدگی می کردند. سالها از پی هم گذشت و ببر کوچک در سایه ی مراقبت و محبت های آن زن و شوهر حالا تبدیل به ببر بالغی شده بود که با آن خانواده بسیار مانوس بود.در گذر ایام , مرد درگذشت و …
مدت زمان کوتاهی پس از این اتفاق , دعوتنامه ی کاری برای یک ماموریت شش ماهه در مجارستان به دست آن خانم رسید.زن , با همه دلبستگی بی اندازه ای که به ببری داشت که مانند فرزند خود با او مانوس شده بود , ناچار شده بود شش ماه کشور را ترک کند و از دلبستگی اش دور شود.پس تصمیم گرفت : ببر را برای این مدت به باغ وحش بسپارد.در این مورد با مسوولان باغ وحش صحبت کرد و با تقبل کل هزینه های شش ماهه , ببر را با یک دنیا دلتنگی به باغ وحش سپرد و کارتی از مسوولان باغ وحش دریافت کرد تا هر زمان که مایل بود , بدون ممانعت و بدون اخذ بلیت به دیدار ببرش بیاید.دوری از ببر, برایش بسیار دشوار بود.روزهای آخر قبل از مسافرت , مرتب به دیدار ببرش می رفت و ساعت ها کنارش می ماند و از دلتنگی اش با ببر حرف می زد.سر انجام زمان سفر فرا رسید و زن با یک دنیا غم دوری , با ببرش وداع کرد.
بعد از شش ماه که ماموریت به پایان رسید , وقتی زن , بی تاب و بی قرار به سرعت خودش را به باغ وحش رساند , در حالی که از شوق دیدن ببرش فریاد می زد : عزیزم , عشق من , من بر گشتم , این شش ماه دلم برایت یک ذره شده بود , چقدر دوریت سخت بود , اما حالا من برگشتم , و در حین ابراز این جملات مهر آمیز , به سرعت در قفس را گشود : آغوش را باز کرد و ببر را با یک دنیا عشق و محبت و احساس در آغوش کشید.ناگهان , صدای فریادهای نگهبان قفس , فضا را پر کرد:نه , بیا بیرون , بیا بیرون : این ببر تو نیست.ببر تو بعد از اینکه اینجا رو ترک کردی , بعد از شش روز از غصه دق کرد و مرد.این یک ببر وحشی گرسنه است.اما دیگر برای هر تذکری دیر شده بود. ببر وحشی با همه عظمت و خوی درندگی , میان آغوش پر محبت زن , مثل یک بچه گربه , رام و آرام بود.اگرچه , ببر مفهوم کلمات مهر آمیزی را که زن به زبان آلمانی ادا کرده بود , نمی فهمید , اما محبت و عشق چیزی نبود که برای درکش نیاز به دانستن زبان و رسم و رسوم خاصی باشد.چرا که عشق آنقدر عمیق است که در مرز کلمات محدود نشود و احساس آنقدر متعالی است که از تفاوت نوع و جنس فرا رود.
برای هدیه کردن محبت , یک دل ساده و صمیمی کافی است , تا ازدریچه ی یک نگاه پر مهر عشق را بتاباند و مهر را هدیه کند.محبت آنقدر نافذ است که تمام فصل سرمای یاس و نا امیدی را در چشم بر هم زدنی بهار کند.عشق یکی از زیباترین معجزه های خلقت است که هر جا رد پا و اثری از آن به جا مانده تفاوتی درخشان و ستودنی , چشم گیر است.محبت همان جادوی بی نظیری است که روح تشنه و سر گردان بشر را سیراب می کند و لذتی در عشق ورزیدن هست که در طلب آن نیست.بیا بی قید و شرط عشق ببخشیم تا از انعکاسش , کل زندگیمان نور باران و لحظه لحظه ی عمر , شیرین و ارزشمند گردد.در کورترین گره ها , تاریک ترین نقطه ها , مسدود ترین راه ها , عشق بی نظیر ترین معجزه ی راه گشاست.مهم نیست دشوارترین مساله ی پیش روی تو چیست , ماجرای فوق را به خاطر بسپار و بدان سر سخت ترین قفل ها با کلید عشق و محبت گشودنی است.پس : معجزه ی عشق را امتحان کن !
یک پیرمرد بازنشسته، خانه جدیدی در نزدیکی یک دبیرستان خرید. یکی دو هفته اول همه چیز به خوبی و در آرامش پیش می رفت تا این که مدرسه ها باز شد. در اولین روز مدرسه، پس از تعطیلی کلاسها سه تا پسربچه در خیابان راه افتادند و در حالی که بلند بلند با هم حرف می زدند، هر چیزی که در خیابان افتاده بود را شوت می کردند و سروصداى عجیبی راه انداختند. این کار هر روز تکرار می شد و آسایش پیرمرد کاملاً مختل شده بود. این بود که تصمیم گرفت کاری بکند.
روز بعد که مدرسه تعطیل شد، دنبال بچه ها رفت و آنها را صدا کرد و به آنها گفت: «بچه ها شما خیلی بامزه هستید و من از این که می بینم شما اینقدر نشاط جوانی دارید خیلی خوشحالم. منهم که به سن شما بودم همین کار را می کردم. حالا می خواهم لطفی در حق من بکنید. من روزی ۱۰۰۰ تومن به هر کدام از شما می دهم که بیائید اینجا و همین کارها را بکنید.»
بچه ها خوشحال شدند و به کارشان ادامه دادند. تا آن که چند روز بعد، پیرمرد دوباره به سراغشان آمد و گفت: ببینید بچه ها متأسفانه در محاسبه حقوق بازنشستگی من اشتباه شده و من نمی تونم روزی ۱۰۰ تومن بیشتر بهتون بدم. از نظر شما اشکالی نداره؟
بچه ها گفتند: «۱۰۰ تومن؟ اگه فکر می کنی ما به خاطر روزی فقط ۱۰۰ تومن حاضریم اینهمه بطری نوشابه و چیزهای دیگه رو شوت کنیم، کورخوندی. ما نیستیم.» و از آن پس پیرمرد با آرامش در خانه جدیدش به زندگی ادامه داد.
در بیمارستانی ، دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند . یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش بنشیند . تخت او در کنار تنها پنجره اتاق بود . اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد . آن ها ساعت ها با یکدیگر صحبت می کردند ؛ از همسر ، خانواده ، خانه ، سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف می زدند .
هر روز بعد از ظهر ، بیماری که تختش کنار پنجره بود ، می نشست و تمام چیزهایی که بیرون از پنجره می دید ، برای هم اتاقیش توصیف می کرد .بیمار دیگر در مدت این یک ساعت ، با شنیدن حال و هوای دنیای بیرون ، روحی تازه می گرفت .
مرد کنار پنجره از پارکی که پنجره رو به آن باز می شد می گفت . این پارک دریاچه زیبایی داشت . مرغابی ها و قو ها در دریاچه شنا می کردند و کودکان با قایق های تفریحی شان در آب سرگرم بودند . درختان کهن منظره زیبایی به آن جا بخشیده بودند و تصویری زیبا از شهر در افق دور دست دیده می شد. مرد دیگر که نمی توانست آن ها را ببیند چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد و احساس زندگی می کرد.
روز ها و هفته ها سپری شد .
یک روز صبح ، پرستاری که برای حمام کردن آن ها آب آورده بود ، جسم بیجان مرد کنار پنجره را دید که در خواب و با کمال آرامش از دنیا رفته بود . پرستار بسیار ناراحت شد و از مستخدمان بیمارستان خواست که آن مرد را از اتاق خارج کنند .
مرد دیگر تقاضا کرد که او را به تخت کنار پنجره منتقل کنند . پرستار این کار را برایش انجام داد و پس از اطمینان از راحتی مرد ، اتاق را ترک کرد .
آن مرد به آرامی و با درد بسیار ، خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیاندازد . حالا دیگر او می توانست زیبایی های بیرون را با چشمان خودش ببیند .
هنگامی که از پنجره به بیرون نگاه کرد ، در کمال تعجب با یک دیوار بلند آجری مواجه شد
مرد پرستار را صدا زد و پرسید که چه چیزی هم اتاقیش را وادار می کرده چنین مناظر دل انگیزی را برای او توصیف کند ؟
پرستار پاسخ داد : شاید او می خواسته به تو قوت قلب بدهد . چون آن مرد اصلأ نابینا بود و حتی نمی توانست این دیوار را ببین .
نمیدانم که باور میکنی یا نه ، همه پروانه ها مردند و
گل های امیدم را تمام غصه ها خوردند
دلم هر لحظه می گویید تو را دادم به دست باد
به روی شب زدم بوسه و گفتم هر دو هم رنگیم
خدا می داند آخر ما چرا با عشق می جنگیم
دلم هر لحظه می گویید تورا از دست خواهم داد
دلم باشد برای تو ، تو عشقم را مبر از یاد
| ||||||||

ویلیامسن که به تازگی هشت ساله شده با وجود شهرت ناگهانیاش در دنیای کودکی سیر میکند.
او میگوید: «کشیدن گاو از هر چیزی سادهتر است، لازم نیست به فکر جزئیات باشی.»
ویلیامسن که مطبوعات بریتانیا او را «مونه کوچک» لقب دادهاند در نمایشگاه قبلیاش 33 اثر شامل کار با پاستل، آبرنگ و رنگ روغن ارائه کرده بود که تمام آنها به فروش رفت. این نمایشگاه 235 هزار دلار سود برای او به همراه داشت.
خریداران آثار او که از سراسر نقاط دنیا به این نمایشگاه آمده بودند تمام طول شب را در صف پشت در گالری سپری کردند. تخمین زده میشود سه هزار نفر منتظر نقاشیهای جدید ویلیامسن از مناظر برفی، آسمان و مزارع قارچ هستند، نقاشیهایی که همگی نشانههای مکتب امپرسیونیستی را دارند.

این هنرمند هشت ساله صاحب وبسایت شخصی و کارت ویزیت است. حتی مردم برای گرفتن امضای او روی نمونههای کوچک آثارش به گالری او مراجعه میکنند، علاوه بر این روزنامهنگاران سفر طولانی به شرق انگلستان را بر خود هموار میکنند تا با او مصاحبه کنند.
کایرون ویلیامسن با این مسئله کنار آمده و میگوید: «به نظرم همه چیز معمولی است.» اما این مسائل برای کیت و میشل ویلیامسن والدین او معمولی نیستند. آنها شگفتزده و مغرور هستند و البته نگران استعداد و تاثیر این مسائل بر فرزندشان.
میشل مادر 37 ساله کایرون که پزشک غذایی است میگوید:«طاغتفرسا است.» او به همراه پدر 44 ساله، مادر و بیلی-جو، خواهر شش سالهاش در آپارتمانی کوچک زندگی می کنند.
او در کودکی مثل تمامی بچهها سرشار از انرژی بود و زمانیکه دو سال پیش در جریان تعطیلات از مادر و پدرش تقاضای مداد و کاغذ کرد آنها شگفتزده شدند. او که در آن زمان پنج سال و خوردهای داشت نقاشی بینقص از یک قایق در ساحل کشید. سرعت پیشرفت او بسیار بالا بود. به زودی نقاشیهای بسیار زیبایی از مناظری که بسیار شبیه مناظر منطقه نورفالک، در نزدیک خانهاشان بود میکشید.
میشل میگوید:«من و کیت نقاشی بلد نیستیم، برایمان سخت بود بفهمیم در سرش چه میگذرد. نمیتوانستیم درک کنیم. نمیدانستیم از کجا این استعداد را پیدا کرده، اما او مصمم بود این کار را ادامه بدهد. وقتی فرزندتان چنین موهبت و استعدادی دارد باید از او حمایت کنید.»
با این حال والدین کایرون مطمئن نیستند این حجم از توجه مردم به فرزندشان مفید است یا مضر. آنها آثار کایرون را به گالری محلی نشان دادند. این گالری تا کنون دو نمایشگاه برای او برپا کرده و کنار آمدن با انبوه مخاطبان را برای خانواده ویلیامسن ساده کرده است.

میشل در این مورد افزود: «طبیعی نیست که فرزندتان را زیر ذرهبین مطبوعات قرار بدهید. با گرگهای بسیاری مواجه شدهایم. فقط دنبال پول هستند. اصلا به جنبه حسی موضوع کاری ندارند. هنر از کایرون جداکردنی نیست.»
او که بسیار درونگرا است بلوز و شلوارک به تن میکند و اصلا شبیه نابغههای گلخانهای کت و شلوارپوش نیست. او عاشق فوتبال است و در پست دفاع تیم مدرسه بازی میکند.
با این حال زمانیکه در مورد هنرش صحبت میکند حرفهایش آمیزهای جذاب از بزرگسالی و کودکی است. او با اعتماد به نفس درمورد انتخاب رنگ و همچنین بازی نور و تاریکی صحبت میکند و به راحتی جزئیات خاص را به ذهن میسپارد.
نظر اهل فننظر اهل فن درمورد آثار کایرون متفاوت است. روزنامهای با چنین تیتری به استقبال او رفته بود: «آیا کایرون جذابترین نقاش بریتانیا نیست؟» اما برخی دیگر با شک به موضوع نگاه میکنند و معتقد هستند اگر او بزرگسال بود این چنین نقاشیهایش مورد توجه قرار نمیگرفت و استعدادش نیز ماندگار نیست.
پابلو پیکاسو نقاش مشهور نظر جالبی درمورد نابغههای خردسال دارد: «برعکس موسیقی، نابغه خردسال در نقاشی معنایی ندارد. آنچه مردم نبوغ زودهنگام میخوانند همان نبوغ دوران کودکی است. با رشد کردن این نبوغ محو میشود.»
این درحالی است که پیکاسو خودش نابغه خردسال محسوب میشود، نابغه خردسالی که در بزرگسالی نقاشی را متحول کرد. همچنین میتوان از جان اورت میلائیس نام برد، نقاش انگلیسی قرن نوزدهم که در 11 سالگی عضو اکادمی سلطنتی هنر شد.
اما برعکس پیکاسو، میلائیس و موزارت بسیاری دیگر از نوابغ خردسال در بزرگسالی به جایی نرسیدند. صحبتهای روانشناسان در این زمینه نامربوط نیست.
جک بویل، روانشناس کودکان در گلاسگو میگوید: «اغلب نابغههای هشت ساله که فوتبالیست یا نوازنده پیانو هستند تا بزرگسالی دوام نمیآورند.»
او که معتقد است استعداد کایرون هیچ ضرری برای او ندارد افزود: «بچهها دوست دارند موفق و بهترین باشند، نظر من چیست؟ پول را بردار و فرار کن! روی دیگر تواناییهایش کار کنید و تا جایی که میتوانید از نقاشیهایش بهره ببرید.»
با آغاز فصل مدرسه کایرون به دنیای معمول هم سن و سالهایش بازمیگردد. اخیرا دو تابلو از او برای حراج عرضه شدهاند و نمایشگاه بعدیاش تابستان آینده برگزار میشود.
کایرون از اکنون میداند که در آینده میخواهد فوتبالیست و نقاش شود. هرچند پدر و مادرش از اینکه او روزی دست از نقاشی بکشد اصلا شگفتزده و ناراحت نمیشوند.
در آخر او توصیهای هم برای نقاشان جوان دارد: «هرگز تسلیم نشوید. تلاش کنید و به راهتان ادامه دهید. و فقط یک آسمان آبی نکشید!»
آسوشیتدپرس / 13 اوت /
رفتنت را دیدم
تو به من خندیدی
آتش برق نگاهت دل من آتش زد
و مرا در پس یک بغض غریب در میان برهوتی تاریک
پشت یک خاطره ی سرد و تهی با دلی سنگ رهایم کردی
و تو بی آنکه نگاهی بکنی به دل خسته و آزرده ی من.
رفتنت را دیدم
تا به آنجا که نگاهم سو داشت
و تو در آخر این قصه ی تلخ محو شدی
باورم نیست که دیگر رفتی
اشک من بدرقه ی راهت باد . . .
عشق واقعی
همسرم نواز با صدای بلند گفت: تا کی می خوای سرتو توی اون روزنامه فرو کنی؟
می شه بیای و به دختر عزیرت بگی غذاشو بخوره؟
من روزنامه رو به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم.
تنها دخترم آوا، به نظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود و ظرفی پر از شیربرنج در مقابلش قرار داشت.
آوا دختری مودب و برای سن خود بسیار باهوش هست. گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم:
چرا چند قاشق نمی خوری عزیزم؟ فقط به خاطر بابا. آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت:
باشه بابا، می خورم، نه فقط چند قاشق، همه شو می خوردم. ولی شما باید... آوا مکث کرد. بابا، اگر من تمام این شیر برنج رو بخورم، هرچی خواستم بهم می دی؟
دست کوچک دخترم رو که به طرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم: قول می دهم. بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم.
ناگهان مضطرب شدم. گفتم: آوا، عزیزم، نباید برای خرید کامپیوتر یا یک چیز گران قیمت اصرار کنی. بابا اونقدر پول نداره. باشه؟
- "نه بابا. من هیچ چیز گران قیمتی نمی خوام." و با حالتی دردناک تمام شیربرنج رو فرو داد.
در سکوت از دست همسرم عصبانی بودم که بچه رو وادار به خوردن چیزی که دوست نداشت کرده بود. وقتی غذا تمام شد آوا نزد من آمد. انتظار در چشمانش موج می زد.
همه نوجه ما به او جلب شده بود.
آوا گفت: من می خوام سرمو تیغ بندازم. همین یکشنبه
همسرم جیغ زد و گفت: وحشتناکه. یک دختر بچه سرشو تیغ بیاندازه؟ غیرممکنه! نه در خانواده ما. و مادرم با صدای گوشخراشش گفت: فرهنگ ما با این برنامه های تلویزیونی داره کاملا نابود می شه!
گفتم، آوا، عزیزم، چرا یک چیز دیگه نمی خوای؟ ما از دیدن سر تیغ خورده تو غمگین می شیم. خواهش می کنم، عزیزم، چرا سعی نمی کنی احساس ما رو بفهمی؟
سعی کردم از او خواهش کنم. آوا گفت: "بابا، دیدی که خوردن اون شیربرنج چقدر برای من سخت بود؟" آوا در حالی که اشک می ریخت ادامه داد: "و شما به من قول دادی که هر چی می خوام بهم بدی. حالا می خوای بزنی زیر قولت؟"
حالا نوبت من بود تا خودم رو نشون بدم. گفتم: مرده و قولش!
مادر و همسرم با هم فریاد زدن: "مگر دیوانه شده ای؟"
پاسخ دادم: "نه. اگر ما به قولی که می دیم عمل نکنیم، اون هیچ وقت یاد نمی گیره به قول خودش احترام بذاره. آوا! آرزوی تو برآورده می شه....
آوا با سر تراشیده شده و صورت گرد، چشمهای درشت زیبائی پیدا کرده بود.
صبح روز دوشنبه آوا رو به مدرسه بردم. دیدن دخترم با موی تراشیده در میون بقیه شاگردها تماشائی بود. آوا بسوی من برگشت و برایم دست تکان داد. من هم دستی تکان دادم و لبخند زدم.
در همین لحظه پسری از یک اتومبیل بیرون آمد و با صدای بلند آوا را صدا کرد و گفت، آوا، صبر کن تا من هم بیام.
چیزی که باعث حیرت من شد، دیدن سر بدون موی آن پسر بود. با خودم فکر کردم، پس موضوع اینه...
خانمی که از آن اتومبیل بیرون آمده بود، بدون آن که خودش رو معرفی کنه گفت: دختر شما، آوا، واقعا فوق العاده است. و در ادامه گفت: پسری که داره با دختر شما می ره پسر منه.
اون سرطان خون داره. زن مکث کرد تا صدای هق هق خودش رو آروم کنه. در تمام ماه گذشته هریش نتونست به مدرسه بیاد. بر اثر عوارض جانبی شیمی درمانی تمام موهاشو از دست داده. نمی خواست به مدرسه برگرده. آخه می ترسید هم کلاسی هاش بدون اینکه قصدی داشته باشن مسخره اش کنند.
آوا هفته پیش اون رو دید و بهش قول داد که ترتیب مسئله اذیت کردن بچه ها رو بده. اما، حتی فکرش رو هم نمی کردم که اون موهای زیباشو برای پسر من فدا کنه.
آقا! شما و همسرتون از بنده های محبوب خداوند هستین که دختری با چنین روح بزرگی دارین.
سر جام خشک شده بودم و... شروع کردم به گریستن. فرشته کوچولوی من، تو به من یاد دادی که عشق واقعی یعنی چه...
خوشبخت ترین مردم در روی این کره خاکی کسانی نیستن که آن جور که می خوان زندگی می کنن. بلکه کسانی هستن که خواسته های خودشون رو به خاطر کسانی که دوستشون دارن تغییر می دهند.
به این مسئله فکر کنین....
| |||||||||||
به گزارش سایت پزشکان بدون مرز ، «تونیکل دوی ودی»، دختر نوجوان هندی است که بدون هیچ خراش یا زخمی روی پوست بدنش، خونریزی دارد.
وی هنگامی که گریه میکند، به جای اشک، خون از غدد اشکی چشمانش میچکد. علاوه بر این از گردن، بینی و کف پاهایش نیز خون ترشح میشود.
روستائیان ساکن اطراف خانه این کودک می گویند او نفرین شده است و او را در خیابان با بدترین الفاظ توهین می کنند . این بدترین شهرتی است که می توانید در هند به دست بیاورید.
این دختر ۱۳ ساله میگوید: “این موضوع نخستین بار باعث ترس من شد، اما بعد به آن عادت کردم. خون، کثیف است و تمامی لباسهای من همیشه خونآلوده هستند، در مدرسه هیچ کس به من نزدیک نمیشود، تا با هم بازی کنیم. من هیچ وقت نمیتوانم گریه کنم و همیشه جلوی گریه خودم را میگیرم تا خون جاری نشود.”
برای اولین بار در ژوئیه سال ۲۰۰۷ میلادی، دهان این دختر خونریزی کرد و از همان زمان این خونریزی ادامه دارد.
ابتدا پزشکان گمان کردند این خونها از یک زخم ناشی میشود، اما چند هفته بعد این خونریزی از منافذ پوست سر وی هم ادامه یافت.
پزشکان انیستیتو تحقیقاتی هند بر این باورند که این دختر به بیماری کمبود پلاکت خون مبتلاست، یعنی بدنش قادر به تأمین پلاکت به میزان کافی نبوده و به همین دلیل از منافذ بدنش به طور ناخواسته خون خارج میشود.
گرچه از نظر خیلی ها این کودک درمانپذیر نیست اما یک پزشک هماتولوژیست انگلیسی عنوان کرده که این دختر قابل درمان است .
«تونیکل» ۱۳ساله همراه با سه خواهر و والدینش در روستای عالم باغ در شهر لاک نو در ایالت اوتارپرادش هند زندگی میکند.
ببار اسمون
نزار کسی ببینه گریه هام و بزا پنهون کنم بغض صدام و
آخه هیچکی نمی خواد که بخونه از تو نگاه من گلایه هام و
بگو تا کجا باید برم تا دل آروم بگیره کی میتونه غم و از من بگیره
اونی که شیشه ی دل و شکسته حتی سراغی از من نمی گیره
بخون تو هم صدای من آسمون دل خسته ام از بازیه این زمون
انگاری که دله تو رم شکستن بغضت رو بشکن اره بارون بزن
عکسی بسیار زیبا هوایی از بارش باران بر روی یک شهر