دل بستن به موجوداتی که از عشق چیزی نمیفهمند

همه برایم دست تکان دادن اما کم بود دستانی که تکانم دادن

دل بستن به موجوداتی که از عشق چیزی نمیفهمند

همه برایم دست تکان دادن اما کم بود دستانی که تکانم دادن

به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد

به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد
25 آبان 89 ۱۱:۵۵





به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد
و به مجنون و به لیلا شدنش می ارزد


دفتر قلب مرا وا کن و نامی بنویس
سند عشق به امضا شدنش می ارزد


گرچه من تجربه‌ای از نرسیدن‌هایم
کوشش رود به دریا شدنش می ارزد


کیستم ؟ … باز همان آتش سردی که هنوز
حتم دارد که به احیا شدنش می ارزد


با دو دست تو فرو ریختنِ دم به دمم
به همان لحظه‌ی بر پا شدنش می ارزد


دل من در سبدی ـ عشق ـ به نیل تو سپرد
نگهش دار، به موسی شدنش می ارزد


سال‌ها گرچه که در پیله بماند غزلم
صبر این کِرم به زیبا شدنش می ارزد

حرف نزن










حرف که می زنی

هیچ مهم نیست که بارانی باشد یا نباشد

هیچ مهم نیست که خاکی باشد یا نباشد

حرف که می زنی

تنم را بوی خاک باران خورده برمی دارد

و من به حیرت آفتاب و آسفالت

                             پوزخند می زنم.

ببین!

اصلا بیا حرف نزن!

حرف که  می زنی

سرشار می شود چشم هایی که دارم

از تماشای لب های تو و

هیچ چیز دیگر به اراده ی من پیش نخواهد رفت!






مهدیه لطیف

تنهایی

همیشه سلام میکردم   

اما این بار سکوت میکنم

خیلی عجیبه خیلی باهاله 

واسه اینکه تنها نباشیم ازدواج میکنیم واسه اینکه تنها نباشیم بچه ها بدنیا میاد واسه اینکه تنها نباشیم گاها شده از ازدواج  بچه هامون حسودی میکنیم از نقل مکان انها جلوگیری میکنیم شاید واسه اینکه تنها نباشیم دوستی انتخاب میکنیم وقتی دوستمون با کسی صحبت میکنه از حسادت دوست داریم سر به تن اونی که با دوستمون صحبت میکنه نباشه از ترس تنهایی چقدر جلوی پیشرفت دور بری هامون میگیریم چرا همیشه باید حس تملک داشته باشیم چرا معنی این جمله رو نمیفهمیم (هیچگاه از عشق خود جلوتر نزن)البته این جمله یک معنی داره اما هزاران پسوند میچسبانند به کسانی که به این جمله رو درک کردند و البته مقایسه با کسانی که اصلا ربطی نداره اخلاق و مرام انها با این جمله. 

اگر ازاد بذاری میگن احساس نداره اگر سخت بگیری میگن بدبینه  

اما بی احساس بودن بهتره تا اینکه تملک داشته باشی بر زندگی کسی 

همه ازادهستن در انتخاب 

همه جوره و همه کس در درست هم که جلوی انتخاب و هدف من بگیرن 

اما کاش میدونستن زندگی خودش یه اجبار هست پس سعی کنیم در زندگی کسی ما اجباری درست نکنیم  

خواه یا ناخواه به این زندگی امدیم اما میتونیم راه را برای هم باز کنیم نه اینکه سدی باشیم بر زندگی کسی 

بعد از نه ماه در رحم مادر در تاریکی و تنهایی در زندان رحم اما همه چی اماده دور از هرگونه سر و صدا  به دنیایی بزرگ و پر درد پا میذاریم  

هیچی چیز اماده نیست باید برای همه چی تلاش کنی و نور بیشتر از اندازه کافی دنیا کوچیک نیست اما دل مردمونش کوچیکه   

نمیدونم چه جور تموم کنم این مطلب رو  

بزرگی گفت وقتی جایی چیزی از دستت خارج شده ادامه نده 

سکوت خودش خیلی چیز ها رو درست میکنه 

اخه همه سوئ تفاهم ها از زبون شروع میشه  

پس سکوت

رد پای خدا. . .

 

 

 

دیشب رویایی داشتم،

خواب دیدم بر روی شنها راه می روم،

همراه با خود خداوند

وبر روی پرده شب.

تمام روزهای زندگیم را، مانند فیلمی دیدم

همانطور که بر گذشته ام نگاه می کردم،

روز به روز از زندگی را،

دو ردپا بر روی پرده ظاهر شد،

یکی مال من ویکی از آن خداوند

راه ادامه یافت تا تمام روزهای تخصیص یافته خاتمه یافت

آنگاه ایستادم و به عقب نگاه کردم

در بعضی جاها فقط یک ردپا وجود داشت

اتفاقا ً آن محلها مطابق با سخت ترین روزهای زندگیم بود

روزهایی با بزرگترین ترسها، رنجها، دردها و ...

آنگاه از خداوند پرسیدم:

" خداوندا! تو به من گفتی که در تمام ایام زندگیم با من

خواهی بود و من پذیرفتم که با تو زندگی کنم،

خواهش می کنم به من بگو چرا در آن لحظات مرا تنها گذاشتی؟"

خداوند پاسخ داد:

"تو را دوست دارم و به تو گفتم که در تمام سفر با تو خواهم بود

من هرگز تو را تنها نخواهم گذاشت، حتی برای لحظه ای

ومن چنین نکردم

هنگامیکه در آن روزها یک ردپا بر روی شن دیدی،

من بودم که تو را به دوش می کشیدم."

انتظار

 

 
 
نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ...


ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت  
 
 سرازیر میشد ...


کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه  
 
دلتنگیها و نبودنهایت میشد ...


کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت  
 
می گذاشتم


و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو  
 
عاشقی برایم عذاب است


میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای  
 
عاشق شدن ندارم...


کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش 
 
 از عشق بر تو عاشقم...


میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های  
 
زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود


میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای 
  
 نیست 
 
 برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ...


انتــــــــــــــــــــــــــــظار ...

خودت را دوست داشته باش

  

                             خودت را دوست داشته باش

وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم

آرامش را حس کردم.

وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم

هر روز در خودم تعمق کردم. این مقدمه دوست داشتن خود است.

وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم

از تنها بودن خوشم آمد، در خلوت سکوت محاصره شدم و شگفت زده به فضای درون وجودم گوش کردم.

وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم

از طریق گوش کردن به ندای وجدانم، خودم رئیس خودم شدم. این طوری خدا با من صحبت می کند، این ندای درونی من است.

وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم

خودم را بی جهت خسته نمی کردم.

وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم

در خود حضور یک احساس معنوی را حس کردم که مرا هدایت می کند، سپس یاد گرفتم که به این نیروی معنوی اطمینان کنم و با آن زندگی کنم.

وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم

دیگر آرزو نداشتم که زندگی ام طور دیگری باشد. به این نتیجه رسیدم که زندگی فعلی برای سیر تکاملی ام مناسب ترین است.

وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم

دیگر احتیاجی نداشتم که به وسیله چیزها یا مردم احساس امنیت کنم.

وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم

آن قسمت از وجودم یا روحم که همیشه تشنه توجه بود، ارضا شد و این شروعی برای پیدایش آرامش درون بود. این جا بود که توانستم شفاف تر ببینم.

وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم

فهمیدم که در مکان درست و زمان درستی قرار دارم، سپس راحت شدم.

وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم

برای خودم رختخواب پر قو خریدم.

وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم

خصوصیتی را که می گفت همیشه باید ایده آل باشم ترک کردم، آن دیو لذت کش را.

وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم

بیشتر به خودم احترام گذاشتم.

وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم

تمام احساساتم را حس کردم. آنها را بررسی نکردم، بلکه واقعاً حس کردم.

وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم

فهمیدم که ذهن من می تواند مرا آزار دهد، یا گول بزند، ولی اگر از آن در راه قلب و درونم استفاده کنم، می تواند ابزار بسیار سودمندی باشد

 

راز خوشبختی

 

 

 

 روزگاری مردی فاضل زندگی می‌کرد. او هشت‌سال تمام مشتاق بود راه خداوند را بیابد؛ او هر روز از دیگران جدا می‌شد و دعا می‌کرد تا روزی با یکی از اولیای خدا و یا مرشدی آشنا شود.

یک روز هم‌چنان که دعا می‌کرد، ندایی به او گفت به‌جایی برود. در آن‌ جا مردی را خواهد دید که راه حقیقت و خداوند را نشانش ‌خواهد داد. مرد وقتی این ندا را شنید، بی‌اندازه مسرور شد و به ‌جایی که به او گفته شده بود، رفت. در آن ‌جا با دیدن مردی ساده، متواضع و فقیر با لباس‌‌های مندرس و پاهایی خاک‌ آلود، متعجب شد.

مرد آن اطراف را کاملاً نگاه کرد اما کس دیگری را ندید. بنابراین به مرد فقیر رو کرد و گفت:

روز شما به ‌خیر. مرد فقیر به ‌آرامی پاسخ داد: "هیچ‌وقت روز شری نداشته‌ام."

پس مرد فاضل گفت: "خداوند تو را خوشبخت کند."

مرد فقیر پاسخ داد: "هیچ‌گاه بدبخت نبوده‌ام."

تعجب مرد فاضل بیش‌‌تر شد: "همیشه خوشحال باشید."

مرد فقیر پاسخ داد: "هیچ‌گاه غمگین نبوده‌ام."

مرد فاضل گفت: "هیچ سر درنمی‌آورم. خواهش می‌کنم بیش‌تر به من توضیح دهید."

مرد فقیر گفت: " با خوشحالی این‌کار را می‌کنم. تو روزی خیر را برایم آرزو کردی درحالی‌که من هرگز روز شری نداشته‌ام زیرا در همه‌حال، خدا را ستایش می‌کنم. اگر باران ببارد یا برف، اگر هوا خوب باشد یا بد، من هم‌چنان خدا را می‌پرستم. اگر تحقیر شوم و هیچ انسانی دوستم نباشد، باز خدا را ستایش می‌کنم و از او یاری می‌خواهم بنابراین هیچ‌گاه روز شری نداشته‌ام.

تو برایم خوشبختی آرزو کردی در حالی‌که من هیچ‌وقت بدبخت نبوده‌ام زیرا همیشه به درگاه خداوند متوسل بوده‌ام و می‌دانم هرگاه که خدا چیزی بر من نازل کند، آن بهترین است و با خوشحالی هر آن‌چه را برایم پیش‌بیاید، می‌پذیرم. سلامت یا بیماری، سعادت یا دشمنی، خوشی یا غم، همه‌ هدیه‌هایی از سوی خداوند هستند.

تو برایم خوشحالی آرزو کردی، در حالی‌که من هیچ‌گاه غمگین نبوده‌ام زیرا عمیق‌ترین آرزوی قلبی من، زندگی‌کردن بنا بر خواست و اراده‌ی خداوند است."

 

کودک و خدا

 

 

 

کودکی که آماده تولد بود،نزد خدا رفت و از او پرسید: "میگویند فردا شما مرا به زمین میفرستید،اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه میتوانم به آنجا بروم؟ "

خداوند پاسخ داد: " از میان بسیاری از فرشتگان،من یکی را برای تو در نظر گرفته ام،او در انتظار توست واز تو نگهداری خواهد کرد. "

اما کودک هنوز مطمئن نبودکه می خواهد برود یا نه

– اینجا در بهشت من هیچ کاری جز خندیدن وآواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند.

خداوند لبخند زد: " فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد .تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود. "

کودک ادامه داد: " من چطور میتوانم بفهمم که مردم چه میگویند ،وقتی زبان آنها را نمی دانم؟ "

خداوند او را نوازش کرد وگفت: "فرشته تو زیبا ترین و شیرینترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی ،در گوش تو زمزمه خواهد کرد وبا دقت و صبوری به تو یاد خواهد دادکه چگونه صحبت کنی. "

کودک با ناراحتی گفت: "وقتی می خواهم با شما صحبت کنم  ،چه کنم ؟ "

خداوند برای این سوال هم پاسخی داشت: "فرشته ات دستهایت را کنار هم می گذارد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی. "

کودک سرش را برگرداند وپرسید: "شنیده ام که در زمین انسانهای بدی هم زندگی میکنند، چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟ "

- فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد ،حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.

کودک با نگرانی ادامه داد: "اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم ،ناراحت خواهم بود."

خداوند لبخند زد وگفت: "فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد وبه تو راه بازگشت نزد مرا خواهد آموخت، گر چه من همواره در کنار تو خواهم بود. "

در آن هنگام بهشت آرام بود ،اما صداهایی از زمین شنیده می شد. کودک میدانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند. او به آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید: "خدایا اگر باید حالا برم ، لطفا نام فرشته ام را به من بگوئید. "

خداوند شانه او را نوازش کرد وپاسخ داد: "نام فرشته ات اهمیتی ندارد ، به راحتی میتوانی او را  "مادر "صدا کنی."

با زمان چقدر اختلاف دارید؟

سلام 

اگر الان به زندگی خودتون نگاهی کنید فکر میکنید در مقایسه با دیگران یا توان که از خودتون سراغ دارید حس میکنید چقدر با زمان اختلاف دارید؟ 

اصولا ادم ها به سه دسته تقسیم میشن 

یکی اونایی که از زمان عقب تر هستن 

دومی اونایی که همزمان با زمان حرکت کردن 

سوم کسانی که از زمان جلوتر هستن 

اگر عقب تر هستین چیکار میکنید برای جبران؟یا حس میکنید این فاصله دیگه کمتر نمیشه و فقط میشه فاصله رو حفظ کرد 

اگر همگام هستین چه فکری تو سر دارین؟ایا راضی هستین به همین موقعیت یا اینکه در تلاشین از زمان جلوتر باشین؟ 

اگر جلوتر هستین ضمن عرض تبریک ایا سختی که کشیدید شما رو به این فکر فرو میبره که گروه اول و دوم هم دارن مثل شما زندگی میکنن و نیاز نبود اینجوری به خودتون زحمت بدین؟ 

یا نه اینکه راضی هستین و دوست دارین همین جوری پیش برین؟ 

                           سوال شخصی                           مسیحا

چه قدر سخته

 


 

چه قدر سخته تو چشمای کسی که تمام عشقت رو ازت گرفته

به جاش یه زخم همیشگی به قلبت هدیه داده زل بزنی

و به جای اینکه لبریز کینه نفرت بشی

ـ حس کنی هنوزم دوسش داری

چه قدر سخته دلت بخواد سرتو باز به دیوار تکیه بدی

که یـک بار زیر آوار غرورش همه وجودت له بشه

چه قدرسخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی

اما وقتی دیدیش هیچ چیز جز سلام نتونی بهش بگی

چه قدر سخته وقتی پیشته سرتو بندازی پایین و آروم اشک بریزی

چون دلت براش تنگ شده، اما آروم اشکاتو پاکنی تا متوجه نشه...

چون حتما فکر می کنه دیوونه ای!

چه قدر سخته وقتی پشتـت بهشه

دونه های اشک صورتت رو خیس کنه

اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه هنوز دوسش داری

چه قدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ دیگران ببینی

و هزار بار تو خودت بشکنی و اون وقت زیر لب آروم بگی:

گل من! باغچه نو مبارک...

مقایسه عشق و دوست داشتن " دکتر علی شریعتی "

 

 


عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی
دوست داشتن پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن و زلال

عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است
دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هرجا که روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج می گیرد

عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست، و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر می گذارد
دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی می کند

عشق طوفانی و متلاطم است
دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار وسرشار از نجابت

عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی “فهمیدن و اندیشیدن “نیست
دوست داشتن، دراوج، از سر حد عقل فراتر میرود و فهمیدن و اندیشیدن را از زمین می کند و باخود به قله ی بلند اشراق می برد

عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند
دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در دوست می بیند و می یابد

عشق یک فریب بزرگ و قوی است
دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی، بی انتها و مطلق

عشق در دریا غرق شدن است
دوست داشتن در دریا شنا کردن

عشق بینایی را می گیرد
دوست داشتن بینایی می دهد

عشق خشن است و شدید و ناپایدار
دوست داشتن لطیف است و نرم و پایدار

عشق همواره با شک آلوده است
دوست داشتن سرا پا یقین است و شک ناپذیر

از عشق هرچه بیشتر نوشیم سیراب تر می شویم
از دوست داشتن هرچه بیشتر، تشنه تر

عشق نیرویی است در عاشق ،که او را به معشوق می کشاند
دوست داشتن جاذبه ای در دوست ، که دوست را به دوست می برد

عشق تملک معشوق است
دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست

عشق معشوق را مجهول و گمنام می خواهد تا در انحصار او بماند
دوست داشتن دوست را محبوب و عزیز میخواهد و می خواهد که همه ی دلها آنچه را او از دوست در خود دارد، داشته باشند

در عشق رقیب منفور است،
در دوست داشتن است که:”هواداران کویش را چو جان خویشتن دارند”

عشق معشوق را طعمه ی خویش می بیند
و همواره در اضطراب است که دیگری از چنگش نرباید
و اگر ربود با هردو دشمنی می ورزد و معشوق نیز منفور می گردد

دوست داشتن ایمان است و ایمان یک روح مطلق است
یک ابدیت بی مرز است ، که از جنس این عالم نیست

دکتر علی شریعتی