دل بستن به موجوداتی که از عشق چیزی نمیفهمند

همه برایم دست تکان دادن اما کم بود دستانی که تکانم دادن

دل بستن به موجوداتی که از عشق چیزی نمیفهمند

همه برایم دست تکان دادن اما کم بود دستانی که تکانم دادن

بهای عشق چیست؟

تا حالا شده فکر کنید که ایا دوستتون رو دوست دارید؟

ایا اون شما رو دوست داره؟

چرا بعضی از ماها فکر میکنیم اگر طرف مقابل ما منت ما رو نکشه دوستمون نداره یا غیر از ما کسی رو داره ؟چرا ما معنی عشقو درک نمیکنیم بعد عاشق بشیم چرانمیدونیم که  عشق یعنی اینکه غرورم رو به خاطر طرفمون حاظریم بشکنم یعنی تو برای من تکی و من واسه تو متفاوت میشم با همه تو یه کتاب خوندم نوشته بود اگر بگی فقط مال منی نشونه خودخواهی ماست اما من میگم این آدم تو زندگیش عاشق نبوده و معنی با هم بودن رو درک نکرده چون تنهایی رو نچشیده البته ادم ها متفاوتن البته دلیل متفاوت بودنشون فقط طرز فکرشونه بعضی ها تنهایی رو از نزدیک لمس کردن و میدونن سخته دیگه نمیخوان تنها باشن اما بعضی ها دیگه واسشون مهم نیست احساسات کسی و به تنهایی عادت کردن و تو زندگی شون هم همین روال رو طی خواهند کرد اما یه عده ایی خیلی سخته با هاشون دوست بمونی اینا شاید معنی دوست داشتنو بفهمند اما از درکش عاجزند اگر کسی بهش گفتی دوست دارم هزار فکر بد میکنه دریغ از یک فکر مثبت به کسی نمیتونن بگن دوست داریم چون میگن از اعتبارشون کم میشه پس اصلا عاشق نیستن و میخوان بگن که ما هم عاشق بودیم یا بعضی وقتا شکستاشون به رخت میکشن خیلی سخته به این جور ادم ها دل ببندی چون اصلا نمیفهمن که دوسشون داری و شاید نتونی از اونا جدا شی این واقعا عذاب آوره شاید مثل من فکر کنین که اگر بتونی اعتمادشون جلب کنی دیگه هیچوقت از تو جدا نشن و دیگه از تو به راحتی دل نکنن اما به این فکر کردین که اگر این راه طی بشه زمانی که اون تورو دوست داشته باشه دیگه واست ارزشی نداره خودش و دوستیتون اره واقعا همین جوره مگر بتونی زود تا دیر نشوده  بهش حالی کنی که اقا یا خانم من الان د وست دارم ایا میتونی دوسم داشته باشی یا نه؟ خودتو ازاد کن واسه کسی بمیر که واست تب کنه البته خیلی ها عکس اینو میگن که من اصلا قبول ندارم چون دیگه کسی کسی رو دوست نداره اما اینجور همه میتونن همو دوست داشته باشن .وقت مهمه اگر دوست داره و میدونی دوست داره اذیتش نکن بزار به مرور  میگه اما اگر میبینی که نه کارات و خودت واسش  اهمیتی ندارین زود بی خیال شو و بذار تو تنهایی خودشون بمونن تا مثل نفرات قبل بشن مگر پتروس باشی و بخوای اونو به دنیا برگردونی که امیدوارم اونو واسه نفر بعد اماده نکنی امیدوارم منظورم  رو درک   کنی اره بعضی وقتا طرفت رو با عشق آشنا میکنی اما واسه دوست بعدی خوب حالا به این موضوع کار نداریم چون خودش موضوع ۵۰ جلد کتاب باشه بر میگردیم به منت و منت کشی خواستم یکم با موضوع اشنا شین و بدونین جو بحث چی هست؟من میگم اگر کسی دوست داره و داشته باشه اصلا حاضر نمیشه تو خودتو کوچیک کنی بلکه انقد بهت میرسه که بلکه احساس بزرگی بکنی و باور کنی که واسه اون ارزش داری و دتنیای یکنفر هستی ببینین بعضی ها خیلی زود یه حرفی میزنن  اما به بعدش فکر نمکینن مثلا بزرگی گفت کسی رو واسه دوستی پیدا کن که قلب بزرگی داشته باشه تا واسه اینکه بری تو قلبش نخوای خودتو کوچیک بکنی اما  نفر بعدی میادو میگه اونی پیدا کن که قلبش بزرگ نباشه و فقط تو توش جا بشی نه اینکه چند نفر بتونن توش بازی بدن یا بازی بکنن خوب شما هم بیاین با نظرات خودتون منو راهنمایی منین

حرف اخر: اگر کسی رو دوست داری ساده ازش جدا نشو چون این دنیا انقد بزرگه که دیگه پیداش نمیکنیو سعی کن به کسی دل نبندی چون انقد کوچیکه که دوتا دل توش جا نمیشه

پارت بعد ۲ شب دیگه

یادی با مطالب

سلام به همه مرسی از لطف کسانی که با نظرات خودشون به وبلاگ صفایی میدن

چه مغرورانه اشک ریختیم ... چه مغرورانه سکوت کردیم ... چه مغرورانه التماس کردیم ... چه مغرورانه از هم گریختیم ... غرور هدیه شیطان بود و عشق هدیه خداوند ... هدیه شیطان را به هم تقدیم کردیم و هدیه خداوند را ازهم پهان

چه قد سخته تو چشمای کسی که تمام عشقت رو دزدیده و به جاش یه زخم همیشگی رو به قلبت هدیه داد زل بزنی و به جای اینکه لبریز از کینه و نفرت شویحس کنی که هنوزم دوسش داری چه قد سخته تو خیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی امّا وقتی دیدیش هیچ چیزی جز سلام نتونی ">بگی... چه قدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه امّا مجبور باشی بخندی تا نفهمه هنوزم دوسش داری تو خیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی امّا وقتی دیدیش هیچ چیزی جز سلام نتونی بگی... چه قدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه امّا مجبور باشی بخندی تا نفهمه هنوزم دوسش داری

سلام

بچه ها ممنون از نظرات شما من خیلی وقت نتونستم بیام فکر کردم منو از یاد بردین منو شرمنده کردین دمتون گرم در ضمن بچه ها من این شعر ها رو از این ور اونور میگیرم من شاعر نیستم وهیچکدوم مال من نیست

روانشناسی با حیوانات

سگ : رفیق باز

ببر نارنجی : زیر آب زن


گربه : ظاهر بین و سطحی نگر

نهنگ : مهربان و عاشق خانواده


یوزپلنگ : عاشق ریاست ولی مال این کارا نیست

میمون : شلوغ کار و شوخ و لوده


زرافه : با محبت ولی زرنگ

گوزن : به حق خودش نرسیده


خرس : مستبد و دیکتاتور

دارکوب : خل و چل ولی بچه باحال


شغال : غیر قابل اعتماد و ناتو

مورچه : دور اندیش و آینده نگر


زنبور : تو سری خور و تابع امور

کوالا : تنبل و تا لنگ ظهر خواب


شیر : شجاع و با اراده

ببر سفید : تشنه قدرت


کوسه : خشن و روحیه خراب

اسب : ساده و زودرنج


پنگوئن : پررو ولی خنگ

قو : جذاب و ناز و تنها


ماهی : خسته و زود باور

قناری : صادق ولی تنها


آهو : سریع و کاری



فیل : ترسو و بی اراده


روباه : آدمفروش

کاسکو : عاشق موسیقی

داستان

زنی می رفت …
زنی می رفت ، مردی او را دید و دنبال او روان شد . زن پرسید که چرا پس من می آیی ؟ مرد گفت : برتو عاشق شده ام . زن گفت : برمن چه عاشق شده ای ، خواهر من از من خوبتر است و از پس من می آید ، برو و بر او عاشق شو . مرد از آنجا برگشت و زنی بدصورت دید ، بسیار ناخوش گردید و باز نزد زن رفت و گفت : چرا دروغ گفتی ؟ زن گفت : تو راست نگفتی . اگر عاشق من بودی ، پیش دیگری چرا می رفتی ؟ مرد شرمنده شد و رفت

چند بیت شعر پر معنا …

چند بیت شعر پر معنا …
۝ اگر لذت ترک لذت بدانی
دگر شهوت نفس لذت نخوانی


--------------------------------------------------------------------------------
۝ از سینه تنگم دل دیوانه گریزد
دیوانه عجب نیست که از خانه گریزد
---------------------------------------------------------------------------masiha
----- roxx_maxx2000
۝ عاشقی پیداست از زاری دل
نیست بیماری چو بیماری دل
--------------------------------------------------------------------------------
۝ روزاحباب تو نورانی الی یوم الحساب
روزاعدای تو ظلمانی الی یوم القیام
--------------------------------------------------------------------------------
۝ دیوانه کرد آرزوی وصل او مرا
از سر برون نمی‌رود این آرزو مر
--------------------------------------------------------------------------------
۝ گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی
با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید
--------------------------------------------------------------------------------
۝ آنکةعاشقانةخندیدخندهای منودزدید
پشت پلک مهربونی خواب یک توطئةمیدید
--------------------------------------------------------------------------------
۝ تورامیبینم ومیلم زیادت میشود هردم
تورامیبینم ودردم زیادت میشود دردم
--------------------------------------------------------------------------------
۝ هرکسی هم نفسم شددست آخرقفسم شد
منه ساده بخیالم که همه کاروکسم شد
--------------------------------------------------------------------------------
۝ نیازارم ز خود هرگز دلی را
که می ترسم در آن جای تو باشد
--------------------------------------------------------------------------------
۝ گر بی خبر آمدیم به کوی تو، دور نیست
فرصت نیافتیم که خود را خبر کنیم
--------------------------------------------------------------------------------
۝ گرچه میدانم نمی‌آید،ولی هردم از شوق
سوی درمی‌آیم و هرسو،نگاهی میکنم
--------------------------------------------------------------------------------
۝ از سوز محبت چه خبر اهل هوس را
این اتش عشق است نسوزد همه کس را
--------------------------------------------------------------------------------
۝ آورم پیش تو از شوق پیام دگران
گویمت تا سخن خویش به نام دگران
--------------------------------------------------------------------------------
۝ من بخال لبت ای دوست گرفتار شدم
چشم بیمار تو را دیدم و بیمار شدم
--------------------------------------------------------------------------------
۝ گاه گاهی به من ازمهر پیامی بفرست
فارغ ازحال خود و جان و جهانم مگذار
--------------------------------------------------------------------------------
۝ غمی خواهم که غمخوارم تو باشی
دلی خواهم که دل آزارم تو باشی
--------------------------------------------------------------------------------
۝ گر نرخ بوسه را لب جانان به جان کند
حاشا که مشتری سر مویی زیان کند
--------------------------------------------------------------------------------
۝ گر هیچ مرا در دل تو جاست بگو
گر هست بگو نیست بگو راست بگو
--------------------------------------------------------------------------------
۝ صبر در جور و جفای تو غلط بود غلط
تکیه بر عهد و وفای تو غلط بود غلط
--------------------------------------------------------------------------------
۝ گرچه هرلحظه زبیداد تو خونین جگرم
هم بجان توکه ازجان بتو مشتاق ترم
--------------------------------------------------------------------------------
۝ غیر از غم عشق تو ندارم , غم دیگر
شادم که جز این نیست مرا همدم دیگر
--------------------------------------------------------------------------------
۝ دل که آشفته روی تو نباشد دل نیست
آنکه دیوانه خال تو نشد عاقل نیست
--------------------------------------------------------------------------------
۝ زدرد عشق توبا کس حکایتی که نکردم
چرا جفای تو کم شد؟شکایتی که نکردم
--------------------------------------------------------------------------------
۝ تو کیستی،که اینگونه،بی تو بی تابم؟
شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم
--------------------------------------------------------------------------------
۝ بشنو از نی چون شکایت میکند
از جداییها حکایت میکند

Add comment نوامبر 9th, 2006

زجر ِ من بودن
دشت خواب با کوه های
آبی ، نه شعری نه
میلادی
طلوعی بود که مغربش
گریه میکرد
ستاره ها دل نداشتند که
بخوابند
سوخته حتی خاکستر دشت
ستون ستون، حرمت ِ
احساس بی ریشه گی
قدم قدم، درد ِ بی
همخونان
بغض بغض زجر ِ من بودن

Add comment نوامبر 9th, 2006

سهراب سپهری


جهنم سرگردان

شب را نوشیده‌ام .
وبر این شاخه‌های شکسته می‌گریم.
مرا تنها گذار
ای چشم تبدار سرگردان!
مرا با رنج بودن تنها گذار.
مگذار خواب وجودم را پرپر کنم.

Add comment نوامبر 2nd, 2006

عشق ، یعنی …
عشق یعنی مستی دیوانگی

عشق یعنی با جهان بیگانگی

عشق یعنی شب نخفتن تا سحر

عشق یعنی سجده ها با چشم تر

عشق یعنی سر به دار اویختن

عشق یعنی اشک حسرت ریختن

عشق یعنی در جهان رسوا شدن

عشق یعنی مست و بی پروا شدن

عشق یعنی سوختن یا ساختن

عشق یعنی زندگی را باختن

....
همیشه دوستت دارم
ای سر چشمه ی محبت
ای عشق واقعی
چگونه ستایشت کنم در حالی که قلبت از محبت بی نیاز است
چگونه ببوسمت وقتی که عشقت در وجودم جاری میشود
بگزار نامت را تکرار کنم نامت زیباست دلنشین است
چه داشته ای که اینگونه مرا تلسم کرده ای
من اینگونه نبودم تو عشق را با من آشنا کردی
تو هوای دلم را با طراوت کردی
زمانی که با تو هستم به آسمان به بیکران برواز میکنم
پس بدان دوستت دارم گرچه پایان راه را نمیدانم

........

شعر : بهار
من از قصه زندگی ام نمی ترسم
من از بی تو بودن به یاد تو زیستن و تنها از خاطرات گذشته تغذیه کردن می ترسم.
ای بهار زندگی ام
اکنون که قلبم مالا مال از غم زندگیست
اکنون که باهایم توان راه رفتن ندارد
برگرد
باز هم به من ببخش احساس دوست داشتن جاودانه را
باز هم آغوش گرمت را به سویم بگشا
باز هم شانه هایت را مرحمی برایم قرار بده.
بگزار در آغوشت آرامش را به دست آورم
بدان که قلب من هم شکسته
بدان که روحم از همه دردها خسته شده.
این را بدان که با آمدنت غم برای همیشه من را ترک خواهد کرد.
بس برگرد که من به امید دیدار تو زنده ام

........

آن روزها - شعر - عشقولانه



آن روزها رفتند
آن روزهای خوب
آن روزهای سالم سرشار
آن آسمان های پر از پولک
آن شاخساران پر از گیلاس
آن خانه های تکیه داده در حفاظ سبز پیچکها به یکدیگر
آن بام های بادبادکهای بازیگوش
آن کوچه های گیج از عطر اقاقی ها
ان روزها رفتند
آن روزهایی کز شکاف پلکهای من
آوازهایم ، چون حبابی از هوا لبریز ، می جوشید
چشمم به روی هرچه می لغزید
آنرا چو شیر تازه مینوشید
گویی میان مردمکهایم
خرگوش نا آرام شادی بود
هر صبحدم با آفتاب پیر
به دشتهای ناشناس جستجو میرفت
شبها به جنگل های تاریکی فرو می رفت




آن روزها رفتند
آن روزهای برفی خاموش
کز پشت شیشه ، در اتاق گرم ،
هر دم به بیرون ، خیره میگشتم
پاکیزه برف من ، چو کرکی نرم ،
آرام میبارید




بر نردبام کهنه ی چوبی
بر رشته ی سست طناب رخت
بر گیسوان کاجهای پیر
و فکر می کردم به فردا ، آه
فردا –
حجم سفید لیز .
با خش خش چادر مادر بزرگ آغاز میشد
و با ظهور سایه مغشوش او، در چارچوب در
- که ناگهان خود را رها می کرد در احساس سرد نور –



و طرح سرگردان پرواز کبوترها
در جامهای رنگی شیشه
… فردا








گرمای کرسی خواب آور بود
من تند و بی پروا
دور از نگاه مادرم خط های باطل را
از مشق های کهنه ی خود پاک می کردم
چون برف می خوابید
در باغچه میگشتم افسرده
در پای گلدانهای خشک یاس
گنجشک های مرده ام را خاک می کردم



آن روزها رفتند
آن روزهای جذبه و حیرت
آن روزهای خواب و بیداری
آن روزهای هر سایه رازی داشت
هر جعبه ی صندوقخانه سر بسته گنجی را نهان می کرد
هر گوشه ، در سکوت ظهر ،
گویی جهانی بود
هر کس ز تاریکی نمی ترسید
در چشمهایم قهرمانی بود



آن روزها رفتند
آن روزهای عید
ان انتظار آفتاب و گل
آن رعشه های عطر
در اجتماع ساکت و محجوب نرگس های صحرایی
که شهر را در آخرین صبح زمستانی
دیدار می کردند
آوازهای دوره گردان در خیابان دراز لکه های سبز




بازار در بوهای سرگردان شناور بود
در بوی تند قهوه و ماهی
بازار در زیر قدمها پهن میشد ، کش می آمد ، با تمام
لحظه های راه می آمیخت
و چرخ می زد ، در ته چشم عروسکها
بازار مادر بود که میرفت با سرعت به سوی حجم
های رنگی سیال
و باز می آمد
با بسته های هدیه با زنبیل های پر
بازار باران بود که میریخت ، که میریخت ،
که می ریخت

..............


زیباترین گل
چه زیبا می شوی وقتی که می گردی سرپا سبز
تو را من دوســت می دارم تو را ای سبز بالا سبز

تو روح ســـبز بارانی , من آن نـــیلوفر خــــواهش
بیا بنشین کنارم سبز و بنشان خواهشم را سبز

دلم قد می کشـــــد تا آبشار صاف گیسویت
تو اما تشنه می خواهی مرا غرق تمنا سبز

به زیر اســـــمان چشــــم تو تا چند بنشــــینم
بگو پژمرده می خواهی مرا ای اسمان یا سبز

به هنگام عــبور از لحظه های آبی احساس
مرا پل می زند چشم تو از آبی ترین تا سبز

تو در چشم من آن زیـــباترین گـــل در بهارانی
به غیر از تو نمی بینم گلی در جمع گلها سبز

میان این همه گــــلهای رنــــگارنـــــگ باغ عشق
گل از چشم تو می چینم گل از چشم تو زیبا سبز

به شوق دیدنت سر می کشند از پشت پرچین ها
بــــهار آورترین گــــــلها هــــــمه محو تماشا سبز

فضــــــای دره از بــــوی بـــــهار آکنده می گردد
چون بر می داری آهسته قدم روی علفها سبز

بیا ای دختر دریا کــــــنار ســــــاحل چشمم
که دیدن دارد اینجا با تو چشم انداز دریا سبز

نه تنها عشق من احساس من یا شعر من شد سبز
که از لـــطف نــگاهت خـــــــاک هم گردیده حتا سبز

سلام

من خیلی وقت نبودما وای
اما باز امدم باز بین شما ها هستم

                       خوش امدید

شعر و عکس خوشکل (ممنون از راحیل و سحر بابت این هدیه)

می دانید چرا خیلی از مردم عشق را درست نمی فهمند ؟ چون عشق را با هوس عجین  کرده اند.
ٍ
وقتی انسانی گناه شکستهای خویش را به گردن دیگران می اندازد ، خوب است افتخار موفقیتهایش را نیز به آنها بدهد.

 

خودخواهی شما عشقتان را نابود می کند.
ٍ
ما زمانی می میریم که دیگه کسی ما را دوست نداشته باشد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 14:18  توسط   |  3 نظر

تشنه ام چون کویر تبداری
 که زبان می کشد به سینه ی آب
 نه امیدی که چشمه ای یابم
 نه فریبی که ره برم به سراب .

در دلم سنگ تیره گون خطا
 در گلو عقده های پوزش لال

در سرم خاطرات بی سامان
 بر لبانم قصه های ماه وسال


چشم من بسته با طلسم شکیب
 زانکه شبکور شهر خورشیدم
 دیگرم دخمه ایست بستر خواب
 چون شبی پیش یار خوابیدم .

زیر آن دخمه پشت یک در کور
دیر گاهیست کز نهیب هراس
 می شنوم ناله باز کن در را
 با توام ای که می سپاری پاس

لیکن از گوشه های دخمه ی ژرف
 خسته آهنگ و آشنا به هراس ،
 پاسخ اید که - : باز کن در را
با تو ام ای که می سپاری پاس

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 2:35  توسط   |  4 نظر

نفس ها را به پشت ابر بستم
 شتابم را به سنگ صبر بستم
 به خاکم قطره ای باران نبارید
تن خود را به خشک قبر بستم
.

 به روی شاخه گل بی تاب مانده
 به پا شد بلبل در خواب مانده
 میان بوستان دیگر نبینی
 شب خاموش بی مهتاب مانده

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 2:32  توسط   |  2 نظر

 
چله نشین تو !

در هوای دیدنت یک عمر در چله نشستم.

چله را در مقدم عشقت شکستن دوست دارم.

بغض سر گردان ابرم قله ی آرامشم تو.
 
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 4:30  توسط   |  یک نظر

فکر نکنی اگه بری
میرم یه جا زار می زنم
هی به خدا قسم میدم
که خودم و دار بزنم
فکر نکنی هرجا بری دلم رو راهی می کنم
تو در یای عشق تو من قلبم و ماهی میکنم
این همه خوشخیالی رو فراموشش کن عزیزم
یه زهر تلخ نفرته تو اغوشش کن عزیزم
فقط اینو بهت می گم دیگه ازت بریدم
از عشق تو چی دیدم ببین کجا رسیدم
+ نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت 3:52  توسط   |  3 نظر

آدما از آدما زود سیر می شن

آدما از عشق هم دلگیر می شن

آدما رو عشقشون پا می ذارن

آدما آدمو تنها می ذارن

منو دیگه نمی خوای خوب می دونم

تو کتاب دلت اینو می خونم

*****

یادته اون عشق رسوا یادته

اون همه دیوونگی ها یادته

تو می گفتی که گناه مقدسه

اول و آخر هر عشق هوسه

آدما آخ آدمای روزگار

چی می مونه از شماها یادگار

*****

دیگه از بگو مگو خسته شدم

من از اون قلب دو رو خسته شدم

نمی خوای بمونی توی این خونه

چشم تو دنبال چشمای اونه

همه ی حرفای تو یک بهونه ست

اون جهنمی که می گن این خونه ست

+ نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت 3:51  توسط   |  نظر بدهید

دگر مجنون نخواهم شد که لیلی رفت از دستم
دگر با کس نخواهم گفت من دیوانه ات هستم
دگر حلاج عشقم را به مژگانت نیاویزم
دگر باور نخواهم کرد من دردانه ات هستم
اگر چون بیژن عاشق به قعر چاه تو رفتم
به جان پرویز را دیدم که بیرون بردت از دستم
اگر فرهاد عشقم را به کوی تو فرستادم
به گیسویت قسم خوردم هنوزم عاشقت هستم
به دل امید می دادم که روزی بینمت اما
تو هم ای دل زمن گمشو که عشقت رفت از دستم
تو هم ای دل زمن گمشو که عشقت رفت از دستم
تو هم ای دل زمن گمشو که عشقت رفت از دستم 

+ نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت 3:49  توسط   |  نظر بدهید

الو میخوام حرف بزنم این دفعه شوخی ندارم
نه نمی خوام تهدید کنم یا سر کارت بزارم
این بار اخره که من دارم با تو حرف می زنم
خوب گوش بده به حرف من
من دارم از اینجا می رم
یه روز واست جون می دادم فقط تو رو می خواستمت
حالا ازت سیر شدم و دیگه کنار گذاشتمت
صدای پای تو دیگه برای من یه عادته
حرفای عاشقونمون تمامش از شکایته
می خوام بهت بگم برو دل به دل یکی ببند
بدش بشین کنارشو به عشق من فقط بخند
زیاده مثل تو واسم که جون میدن برای من 
برو با اون غریبه که تورو گرفته از دلم
به اون که صاحبت شده خیالی عاشقت شده
بزار بگم مبارکه به اونی که کنارته
بزار بگم مبارکه به اونی که کنارته
حرفام دیگه تموم شده چیزی نمونده که بگم
میخوام که تنهات بزارم
از این به بعد نه تو نه من
+ نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت 3:47  توسط   |  یک نظر

یک دانه کور

بی آنکه دنیا را ببیند

در لای آجرهای یک دیوار، گم بود

در آن جهان تنگ و تاریک

با باد و با باران غریبه

دور از بهار و نور و مردم بود

اما مدام احساس می کرد

بیرون از این بن بست

آن سوی این دیوار، چیزی هست

اما نمی دانست، آن چیست

با این وجود او مطمئن بود

این گونه بودن زندگی نیست

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 5:10  توسط   |  2 نظر

TinyPic image

 

بگو اشتباهی دیدم ...بگو

اون که دیدم تو نبودی...بگو

بگو قلبت با کسی نیست بگو یارت دیگری نیست

بگو اشتباه میخونم بگو جز من دیگری نیست

بگو اشتباهی دیدم اون که دیدم تو نبودی

باورم نمیشه هر گز....تو که بی وفا نبودی

گفتم دوست دارم گفتی نمی خوام تو رو...

گفتم میخوام بمونم پیشت بمونم گفتی برو

می دونم دیگه منو دوست نداری

دیگه اسمم رو به خاطرت نمی یاری

آروم ....آروم عزیزم بیا ببین دارم می میرم آروم آروم

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 4:55  توسط   |  یک نظر

 

با همه بی سرو سامانی ام ، باز بدنبال پریشانی ام

طاقت فرسودگی ام هیچ نیست ، در پی ویران شدن آنی ام

آمده ام بلکه نگاهم کنی ، عاشق آن لحظه ی طوفانی ام

دل خوش گرمای کسی نیستم ، آمده ام تا تو بسوزانی ام

آمده ام با عطش سالها ، تا تو کمی عشق بنوشانی ام

ماهی برگشته زدریا شدم ، تا تو بگیری و بمیرانی ام

خوب ترین حادثه می دانمت ، خوب ترین حادثه می دانی ام ؟؟؟

حرف بزن ابر مرا باز کن ، دیر زمانی ست که بارانی ام

حرف بزن حرف بزن سالهاست ، تشنه ی یک صحبت طولانی ام

ها...به کجا می کشی ام خوب من ، ها..نکشانی به پشیمانی ام.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 4:52  توسط   |  نظر بدهید

شبانه باز سری در قدمگه تو زدم

                          برای عرض ارادت به ساحتت مریم

گلی بچیدم و با عشق پرپرش کردم

                           برای  ریختن  زیر   قامتت   مریم

همیشه گفته ام و باز هم که میگویم

                           شدم  غلام  تو واین نجابتت مریم

بود که در دو جهان یاور رضا باشی

                        در آن جهان طلبم من شفاعتت مریم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 4:50  توسط   |  نظر بدهید

 

هنوز در به در کوچه های خاطره ام

                              هنوز اسم تو جا مانده کنج حنجره ام

هنوز مثل نخستین نگاه عاشق تو

                              در انحصار غم عشق در محاصره ام

به عشق اینکه ببینم دوباره میآیی

                              هنوز  روی  سکوی  کنار  پنجره ام

شب از بکارت روحم عبور کرد ولی

                                قسم به ماه نگاهت  هنوز  باکره ام

تو را به آینه سوگند میدهم  مریم

                              مرا به پنجره فولاد شب  نزن  گره ام

به چشم من غم عشق تو مثل دایره ایست

                            که من چو عقرب عاشق درون دایره ام

چقدر غم زده در سینه میتپد قلبم

                            همیشه بی تو من اینقدر غرق دلهره ام

تو مثل طعم غزل های من خوش آهنگی

                              و من شبیه تو یک واژه در محاوره ام

و لمس برف تنت حسرتی است در روحم

                              به خشکسالی  محض  کویر  پیکره ام

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 4:43  توسط   |  یک نظر

آیینه پرسید: که چرا دیر کرده است، نکند دل دیگری او را اسیر کرده است، خندیدم و گفتم او فقط اسیر من است، تنها دقایقی چند تأخیر کرده است، گفتم امروز هوا سرد بوده است، شاید موعد قرار تغییر کرده است؛….

خندید به سادگیم آیینه و گفت: احساس پاک تو را زنجیر کرده است، گفتم از عشق من چنین سخن مگوی، گفت خوابی سال‌ها دیر کرده است، در آیینه به خود نگاه می‌کنم ـ آه! عشق تو عجیب مرا پیر کرده است، راست گفت آیینه که منتظر نباش، او برای همیشه دیر کرده است

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 4:29  توسط   |  نظر بدهید

همه روزها فکر من این ست همه شب سخنم که چرا غافل از احواله دله خویش تنم

از کجا امده ام امدنم بهره چه بود به کجا مروم اخر ننمای وطنم

مانده ام سخت که از چه صبد ساخت مرا مراده وی چه بوده از این ساختنم

انچه از عالمه والای من از ان گویم رخت بسته برانم که به انجا فکنم

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 17:8  توسط   |  یک نظر

این چه رسم این زمونه؟؟؟؟

 

لحظه ها آسه و آسه دست غم پاشونو بسته

صدای خرد جوانه...یه نفر دلش شکسته

توو دل یه قصر تاریک چند نفر شادن و مستن

انگاری خبر ندارن دل پیرا رو شکستن

اونا اون پیر رو روندن....فکر حالشو نکردن

ندیدن پیرای خسته توی خلوت گریه کردن

از توی همون اتاقک قاصدک خبر میاره

یه نفر داره میمیره تنها.....این چه رسم روزگاره؟!!!!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 4:14  توسط   |  نظر بدهید

 

عشق، خود بسنده است. عشق، برای آنکه کامل شود، به چیزی جز خود محتاج نیست. عشق، اگر عشق است کامل است. عشقی که کامل نیست عشق نیست برای مثال ، دایره ، کامل است . ما دایره ناقص نداریم. همه ی دایره‌ها کامل‌اند ، اگر دایره کامل نباشد، دایره نیست. کمال، خاصیت عشق است. هر عشقی، اگر عشق باشد، کامل نیز هست

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 4:12  توسط   |  نظر بدهید

شعر من حرف من است
حرف من خستگی سینه پر درد من است
شعر من حرف دلی است که در آن چشمه جوشان محبت جاریست
این شعر دلی است که در آن شاخه افسرده غمگین خاطر چشم بهاری دارد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 4:7  توسط   |  یک نظر

در هنگمه مرگم در تابوتم سیاه رنکی بگذارید تا همه بدانند سیاه بخت از دنیا رفتم

چشمهایم را باز بگذارید تا همه بدانند حرفهای زیادی برای گفتن داشتم

تکه یخی بر روی تابوتم بگذارید تا بجای معشمقم اشک بریزد

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 2:19  توسط   |  یک نظر

کسی...

چیزهایی در دلمان هست که به زبان نمی آید

برایش واژه ای نساخته اند

خودمان هم درست معنایش را نمی فهمیم

چیزهایی از جنس دوست داشتن

خوبی دیگران را خواستن

غربت و تنهایی دلشکستگی

چشم انتظار کسی که حرف دل رابفهمد

وزبان دل را بلد باشد

چیزهایی که نه از جنس حرف وکلامند و نه از جنس...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 2:16  توسط   |  یک نظر

گویی

خورشید گرمای خود را از دست داده است

و گل های سرخ عطری ندارند

و ستارگان دیگر نمی خوانند

آن گاه که چشم می گشایم و می بینم

با تو نیستم

به سوی من بیا

تا تو را حس کنم

و دنیا خواهد دید

داستان عشقی سوزان را

که شعله اش در قلب من خواهد بود

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 4:41  توسط   |  یک نظر

می رسد روزی که بی من روزها را سر کنی

می رسد روزی که مرگ عشق را باور کنی

می رسد روزی که تنها در کنار عکس من

نامه های کهنه ام را مو به مو از بر کنی...!

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 4:11  توسط   |  نظر بدهید

 

زندگی اجبا ر است مرگ انتظار است عشق یک بار است جدایی دشوار است فکر تو تکرار است اگر رفتم تو یادم کن اگر مردم تو خاکم کن اگر ماندم به مهر خود تو شادم کن!

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 3:52  توسط   |  یک نظر

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 12:25  توسط   |  یک نظر

به کودکی گفتند : عشق چیست؟
 
 گفت : بازی
 
 به نوجوانی گفتند : عشق چیست؟
 
 گفت : رفیق بازی
 
به جوانی گفتند : عشق چیست؟
 
 گفت : پول و ثروت
 
به پیرمردی گفتند : عشق چیست؟
 
گفت :عمر
 
به عاشقی گفتند : عشق چیست؟ چیزی نگفت.آهی کشید و
 
سخت گریست
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 12:5  توسط   |  یک نظر

ای شه طوس به دیدار توباز آمده ایم

در حریم تو پی عرض ونیاز آمده آَیم

ما گدائیم وتوئی پادشه بنده نواز

خدمت پادشه بنده نواز آمده ایم

دل مشتاق زبس تشنه دیدار توبود

بر لب چشمه الطاف تو باز آمده ایم

تا کنی با خبر از راز حقیقت مارا

با دلی پاک به خلوتگه راز آمده ایم

چهره بگشای که جان در قدمت افشانیم

قبله بنمای که از بهر نماز آمده ایم

بی جواز تو متاعی نپذیرند از ما

رحمتی کن که به امید جواز آمده ایم

خسروا از پی روییدن گرد حرمت

چون (رسا) بادل پر سوز وگداز آمده ایم

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 13:39  توسط   |  نظر بدهید

رفتم،

مرا ببخش و مگو او وفا نداشت

راهی به جز گریز برایم نمانده بود

این عشق آتشین پر از درد بی امید

در وادی گناه و جنونم کشانده بود

رفتم که داغ بوسه پر حسرت تو را  با اشکهای دیده ز لب شستشو دهم

رفتم که نا تمام بمانم در این سرود

رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم رفتم مگو،

مگو دیگر چیزی مگو

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 13:36  توسط   |  نظر بدهید

 ای مسافر ! ای جدا ناشدنی ! گامت را آرام تر بردار ! از برم آرام تر بگذر ! تا به کام دل ببینمت .
بگذار از اشک سرخ گذرگاهت را چراغان کنم .
آه ! که نمیدانی ... سفرت روح مرا به دو نیم می کند ... و شگفتا که زیستن با نیمی از روح تن را می فرساید ...
بگذار بدرقه کنم واپسین لبخندت را و آخرین نگاه فریبنده ات را .
مسافر من ! آنگاه که می روی کمی هم واپس نگر باش . با من سخنی بگو . مگذار یکباره از پا در افتم ... فراق صاعقه وار را بر نمی تابم ...
جدایی را لحظه لحظه به من بیاموز... آرام تر بگذر