شاه عباس از وزیر خود پرسید:
امسال اوضاع اقتصادی کشور چگونه است؟
وزیر جواب داد:
الحمدلله به گونه ای است که تمام پینه دوزان توانستند به زیارت کعبه بروند!
شاه عباس گفت:
نادان! اگر اوضاع مالی مردم خوب بود کفاشان میبایست به مکه میرفتند نه پینه دوزان!
زیرا مردم نمیتوانند کفش های نو بخرند و به ناچار کفش های پاره را پینه میزنند. فورا بررسی کن و علت را جویا شو تا در صدد اصلاح برآییم



|
گفتی که به احترام دل باران باش
باران شدم و به روی گل باریدم گفتی که ستاره شو دلی روشن کن من همچو گل ستاره ها تابیدم گفتی که برای باغ دل پیچک باش بر یاسمن نگاه تو پیچیدم گفتی که برای لحظه ای دریا شو دریا شدم و ترا به ساحل دیدم گفتی که بیا و لحظه ای مجنون باش مجنون شدم و ز دوریت نالیدم گفتی که شکوفه کن به فصل پاییز گل دادم و با ترنمت روییدم گفتی که بیا و از وفایت بگذر از لهجه بی وفاییت رنجیدم گفتم که بهانه ات برایم کافیست معنای لطیف عشق را فهمیدم |
همیشه به من می گفت زندگی وحشتناک است ولی یادش رفته بود که به من می گفت تو زندگی من هستی روزی از روزها از او پرسیدم به چه اندازه مرا دوست داری گفت به اندازه خورشید در اسمان نگاهی به اسمان انداختم دیدم که هوا بارانی بود و خورشیدی در اسمان معلوم نبود شبی از شبها از او پرسیدم به چه اندازه مرا دوست داری گفت به اندازه ستاره های اسمان نگاهی به اسمان انداختم دیدم که هوا ابری بود وستاره ای در اسمان نبود خواستم برای از دست دادنش قطره ای اشک بریزم ولی حیف تمام اشکهایم را برای بدست اوردنش از دست داده بودم
این صدای تنهایی بود که غم را برایم هدیه اورده بود
او چه می دانست که غم من تنهایی ست نه غم تنهایی
ولی اگر غم هم مرا نتها میگذاشت
در سکوت تنها می ماندم
ای سکوت صدایم کن
تنها تو از صدای دلم اگاهی و تو ای غم مرا رها کن
که غم من از هجر نیست و سکوتم نه از تنهایی که رفیقم فقط تنهای ست
مردی نزد روان پزشک رفت و از غم بزرگی که در دل داشت برای
دکتر تعریف کرد....
دکتر گفت به فلان سیرک برو انجا دلقکی هست که اینقدر
می خنداندت تا غمت یادت برود.....
مرد لبخند تلخی زد و گفت : من همان دلقکم !!!!!
عاشق عاشق تر
نبود در تار و پودش
دیدی گفت عاشقه
عاشق
@@@@@@@@ نبودش @@@@@@@@@@
امشب همه جا حرف از آسمون و مهتابه ، تموم خونه دیدار این خونه
فقط خوابه ، تو که رفتی هوای خونه تب داره ، داره از درو دیوارش غم
عشق تو می باره ، دارم می میرم از بس غصه خوردم ، بیا بر گرد تا ازعشقت
نمردم، همون که فکر نمی کردی نمونده پیشت، دیدی رفت ودل ما رو سوزوندش
حیات خونه دل می گه درخت ها همه خاموشن، به جای کفتر و گنجشک کلاغای
سیاه پوشن ، چراغ خونه خوابیده توی دنیای خاموشی ، دیگه ساعت رو
طاقچه شده کارش فراموشی ، شده کارش فراموشی ، دیگه بارون نمی
باره اگر چه ابر سیاه ، تو که نیستی توی این خونه ، دیگه آشفته
بازاریست ، تموم گل ها خشکیدن مثل خار بیابون ها ، دیگه از
رنگ و رو رفته ، کوچه و خیابون ها ،،، من گفتم و یارم گفت
گفتیم و سفر کردیم،از دشت شقایق ها،با عشق گذرکردیم
گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداری، عشقو
به فراموشی ،چند روزه تو می سپاری
گفتم که تو می دونی،سرخاک
تو می میرم ، ولی
تا لحظه مردن
نمی گیرم
دل از
تو
خسته شدم می خواهم در آغوش گرمت آرام گیرم.خسته شدم بس که از
بس که این کوره راه ترس آور زندگی را هراسان پیمودم زخم پاهایم به من
میخندد...
خسته شدم بس که تنها دویدم...
اشک گونه هایم را پاک کن و بر پیشانیم بوسه بزن...
می خواهم با تو گریه کنم ...
خسته شدم بس که...
تنها گریه کردم...
می خواهم دستهایم را به گردنت بیاویزم و شانه هایت را ببوسم...
خسته شدم بس که تنها ایستادم
سرما لرزیدم...
خنیانگر غمگینی است که آوازش را از دست داده است،
ای کاش عشق را زبان سخن بود.

زندگی مثل جهنــــم میشود
مثل ایست قلبـــــــــــــــــــــی
گاهی نفسم تنــــــــــــگ میشود
گاهی قلبـــــــــــــــم می ایستد
و هیچ کس نفس نمیکشـــــــــــــــد
و هیچ کس شوکه نمیشــــــــــــــــود
و خدا با کتابی زیر بغــــــــــــــــل
وریشی تا روی زمیــــــــــــــن
ولبخندی فیلسوف مآبانـــــــــه
مرا از جهنمی میترسانــــــــــد
که سال هاست در آن میســـوزم
جهنم همین جاســــــــت
شک نـکــــــــــــــــن